نقاط زیبای زندگی من

هرچه گفتیم جزحکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم

کرم و سیب سرخ
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
 

در آن هنگام که در اوج شادی سایه غم بر سر انسانها سنگینی می کند...
و در آن هنگام که در میانه سوگواری و اندوه بارقه ای از شوق و امید خود را نشان می دهد و نمایان می کند به زبان بی زبانی - به زبان واقعیت - به زبان عمل به تو می گوید و ثابت می کند که دنیا دل بستنی نیست و هر آمدنی ای رفتنیست وماده به انرژی بدل می شود...

مرگ ، دیو نیست ! زندگی هم پری نیست! گهگاهی شاید وارونه باشد از دریچه دیگری! هر دو واقعیتهای ماده اند مثل سیب سرخ و کرم گرسنه چاقالو ! چرا دنیا را نباید از دید کرم چاقالوی قصه مون گهگاهی نگاه کنیم!؟

چرا مرگ سیب سرخ دردناک است و زندگی کرم نا دیده گرفته می شود...

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید.

پ ن : این متن را در روز شهریاری ام و به بهانه آن نوشته ام.

سی سال گذشت...

 



 
 
سیگار و قهوه و کرم خاکی
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
 
از هفته پیش نگران گلدون یاس سپیدش بود که آبش که میداد آب ته نمیرفت و خاک رسیش بدجور سله( شاید هم صله) بسته بود و عین پاره آجر شده بود !
با خودش کل کل میکرد که بره یه گلدون نو بخره از سرکارش که میاد و گلدون و خاک رو عوض کنه یه روز! زورش میومد. وسیله نقلیه نداشت باید گلدونو میزد زیر بغلش و از چهار تا خیابون اونطرفتر از محل کارش کمی با تراموا و مسیر طولانی تری رو پیاده میومد خونه و نه طبقه رو میومد بالا تا به آپارتمانش برسه و تو تراس فسقلی انتهای اتاق کتابخونه که به زور میشد توش یه نیم دور بچرخه خاک و گلدونها رو ولو کنه رو زمین و کشاورزی کنه! آسانسور بیشتر اوقات خراب بود و کار نمیکرد...
اون روز غروب بعد از تورق اکونومیست که سه روزپیش خریده بود و آورده بود خونه و انداخته بود رو میز تحریر هوس کرد یه نخ سیگار بکشه. قبلش قهوه جوش رو زد به برق و آب و قهوه توش ریخت و رفت تو بالکن. هفت شب تابستون هنوز آفتاب غروب نکرده بود و در کرانه های افق غربی دیده میشد. زیر سیگاری رو یادش رفت با خودش ببره...خاکستر سیگارش رو تکوند تو گلدون...
فکری به کله اش زد...
سیگار رو گذاشت رو نرده بالکن...
برگشت تو اتاق...
قهوه جوش رو خاموش کرد و زد بیرون...
رفت تا سه تا خیابون اونطرفتر از خونه اش و پیچید تو خیابون ادموند میلر و تا تقاطع چهارم که مغازه ابزار کشاورزی واگنر بود رفت و از اونجا یه بیلچه و یه بسته کود دوازده دوازده خرید...
اومد جلو باغچه خونه با شلنگ یک کم روسطح خاک رو آبپاشی کرد...
این آخرین تیر ترکشش برای فرار از گلدون خریدن بود...
یک دقیقه بعد از اب پاشی کرمهای خاکی اومدند رو سطح خاک یه سر و گوشی آب بدن ببینن چه خبر شده بارون اومده یا نه...
با بیلچه اش یک کم خاک برداشت که چهار پنجتا کرم توش بود!
کرمها زود فیتیله شدند...
باخودش آهنگ کارتون پت و مت رو سوت میزد و از پله ها میومد بالا...
تو راه به جین برخورد و جین بهش گفت که آب تو سینک ظرفشوییش گیرکرده و پایین نمیره و ازش کمک خواست ببینه میتونه یه نگاهی بهش بندازه یانه که قبول کرد. رفت تو آپارتمان خاک تو بیلچه رو تو گلدون خالی کرد و آچار فرانسه رو برداشت و رفت پایین پیش جین...
فردا صبح یکشنبه بود...بعد از خوردن یه صبحانه مفصل رفت تو بالکن که ببینه ترفندش گرفته یا نه.
دید کرمها قششششنگ خاک گلدونو براش شخم زده بودند و مثل پودر شده بود! یک کم کود رو با آب قاطی کرد با فیش فیشی پاشید به برگهای نزار گیاه و گفت حالا جون میگیری گل قشنگم...
چه عاشقانه است رابطه خاک و کرم خاکی و گل یاس!
عمق فداکاری همین جاس...

 
 
کاش برق بره!!!
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
 

آقا ملات دیگه از شکایت از دست خلق الناس به خلق الناس خسته شده بود چون کسی دیگه حرفاش به گوشش نمیرفت یه تیکه سنگ گذاشت جلوش یک کم خداشو عبادت کرد سر آخر گفت : آخدا...
دیگه از دست تلوزیون خسته شدم!
ازش زده شدم!
صبح خروس خون پا میشم... زنه پاش نشسته !
آخر شب میخوام بخوابم صدای تلوزیون که زنه پاش نشسته لالاییمه !
خدایا یک کاری کن تا ابد الآباد برق تو خونه من روزی 8 ساعت بره !
اگه بگم تلوزیون خراب شه میگه چشمت کور دندت نرم کور میشی امروز به شب نرسیده میدی تعمیرش کنن ولی اگه برق بره روزی یک کم راه میره ، بیرون میره ، مطالعه میکنه ، تجربه های جدید آشپزی رو آزمایش میکنه غذاهای جدید میپزه ، با خواهر و مادرش رفت و آمد میکنه!...آخدا آخه این جعبه جادویی دیگه چه کوفتی بود مردم دنیا تو کاسه همدیگه گذاشتن! با تلفن حرف میزنه دو ساعت توضیح میده که فلان سریال دیشب چی شد یا زنیکه سلیته چقدر بی پدر و مادر بود ...با شوهر دوستش رو هم ریخت یا اون یکی از این یکی بچه دار خواست بشه خاله زنک خانوم واسطه شد گفت خوبیت نداره بچه شو انداخت....آخدا خسته شدم...به خدااااا خسته شدم! دیگه بسمه! بریدم!
یادش به خیر اون قدیما خدا جون تلوزیون یه تهی هم داشت! دیگه وقتی سرود شاهنشاهی رو میزدند مردگان جعبه جادویی دیگه میفهمیدن تمومه دیگه! هیچی نداره! برفکه! الآن دیگه ته هم نداره لاااامصب! این کوفت نشد یه درد دیگه! آقا ملات نم نمک اشک میریخت و میگفت : آخدا خودت ببرش این نکبتو از خونه من! زنه واسه حرفم تره هم خرد نمیکنه ! کف بالشت مبل زیرش مثل کف ماهیتابه تخت شده! بابا جون...گرد گردنشو دیگه تبر نمیزنه! دور شکمش به دور بشکه نفت 220 لیتریهای قدیم دست مریزاد میگه! از بس چرب میشه و بو میگیره و حموم نمیره دیگه شوره ها واسه موهاش جفت شیش میندازن!
خدایا یا تلوزیونو ببر از این خونه یا منو ببر از این دنیا! میشه؟
شدنش که میشه!
واسه تو که کاری نداره!
منتها اگه بخوای...
کاش بخوای!!!


 
 
مداد نوکی و رسم و نیاز
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
 

آقا ملات با نوه کوچیکش که البته دیگه خیلی هم کوچیک نبود و نیمه های کلاس دوم رو سپری میکرد در حالی که دستش تو دست پدر برزگ بود توی خیابون اندیشه تو راه برگشت از مدرسه قدم میزدند.
جلوی مغازه نوشت افزار فروشی که رسیدند نوه ایستاد با حسرت به مداد نوکیهای رنگ وارنگ و اونچنانی که پشت ویترین چیده شده بودند نگاه میکرد به قلمهای پارکر...برق و شفافیت خرت و پرتهای پشت ویترین چشمش رو گرفته بود.
البته من راوی هم خبر داشتم که چون بغل دستیش تو کلاس از اون پسرهای از ما بهترون بود و هر روز با یه کیف و یه جور لوازم التحریر و یه دست لباس میومد مدرسه نوه آقا ملات هم دلش میخواست همیشه یه چیزایی رو...
پدر بزرگ زد به شونه نوه اش پرسید کدومش رو میخوای پسر؟
اون مداد نوکی نقره ایه که این جلو تو جعبه طلاییه س بابا جون...
ازت یه سوال می کنم الآن نمی خوام بهم جواب بدی تا شب بهش فکر کن تا موقع شام بهم جواب بده فردا همین مداد که میگی مال توه و تو دستاته.
چی بابا؟
ببین بابا جون تو این دنیا هر وسیله ای رو که آدمها اختراع میکردند غیر از این که موقع ساختنش تمام سعیشونو میکردن که خیلی زیبا و خوشگل درستش کنند قرار بود یه نیازی از نیازمندیهاشونو کم بکنه و برآورده بکنه مثلا چندجور مداد سیاه داریم با یکی مشق مینویسند با یکی با خطهای باریک نقاشی میکشند با یکی سایه میزنند با مداد نوکی رسم میکشن که تو سال دیگه کلاس سوم که رفتی باید رسم هم بکشی و...
میخوام بفهمی که همیشه فقط زیبایی و یه چیز خوشگل داشتن نیاز آدم نیست کالاها قراره نیازهای مهمتری رو هم از زندگی آدمها برطرف بکنند. دوست دارم تو زندگیت چه حالا چه آینده وقتی مرد بزرگی شدی و خواستی چیزی واسه خودت بخری از خودت بپرسی که این کالا قراره چه نیازی از نیازهای منو برآورده کنه واسه چی میخوامش و اگه یه جواب خوب و محکم براش داشتی بری بخریش. باید بتونی تشخیص بدی که خیلی از نیازهای زندگی آدم کاذبن یعنی دروغکی ان بیخودی ان ! نیاز راست راستکی نیستن! مثلا مامان بهت میگه تو مدرسه اگه زنگ تفریح گشنه ات شد به جای چیپس بادوم زمینی از بوفه بخر بخور واسه این میگه که چیپس خوشمزه است اما خاصیتی نداره اما بادوم زمینی که بخوری کلی خاصیت داره هم ویتامین داره هم پروتئین داره باعث میشه درسهاتو خوبتر یاد بگیری.
حالا بیا بریم تا شب فکر کن این مداد نوکی نقره ایه که دوستش داری چه جور نیازیه راس راستکیه یا نه...


 
 
ناصرالدین خاله زنک!!!
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
 

اونجا که پدر آقا ملات از دست زنش کفرش در میومد میگفت:
مرد جماعت مشکلشو با مرد جماعت با زبون خودش حل میکنه اما بابام جان من تاریخ نخوندم ولی اگه بهم بگن خاله زنک بازیهای مادر و چه میدونم زن ناصرالدین شاه باعث شد که سر امیر کبیرو گوش تاگوش ببره من شک نمی کنم!
بعدش هم بشکن میزد و میخوند : زن شریک شیطانه زن شریک شیطانه...بابا زن زن زن
آقا ملات واسه قاسم ماست بند میگفت...


 
 
چارسوق بزرگ
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

ازش پرسیدند :
فرض کن...
یه کارت بانکی میدن دستت و بهت میگن تو دیگه کار نمیخواد بکنی این تو هم ( در حالی که کارتو تو دست تکون تکون میدن) به قدر یه کارمندی که حقوقش اندازه تورم بالا میره و قدرت خریدش کم نمیشه پول میریزن که ورداری بخوری...
اونوقت اوقاتتو چه طوری پر میکنی؟

به عظمت این رویا فکر کرد...
اشک تو چشماش حلقه زد...
سرانجام چشمش تر شد...
سکوت کرد...
سرش رو انداخت پایین...
یه نگاه به کفش کتونیهای سورمه ای قرمز اسپرتکس از رنگ و رو افتاده ش کرد...
کلاه بافتنیش رو تا روی گوشهاش کشید پایین...
گفت کوفت بخورم !
حالا دیگه حقوق میخوام چی کار؟
اگه الآن پارسال بود و تو این حرفو میزدی دورت میچرخیدم مثل پروانه !
زن بیچاره پای دار قالی انقدر پرز و کرک به خوردش رفت که توی قرن بیست و یک سل گرفت و من نداشتم خرج دوا درمونش کنم و مرد!
گاریش رو محکم تر هل داد...
از چهار سوق بزرگ پیچید رفت پایین سمت بازار مسگرها در حالی که بلند بلند میگفت :
یا الله...
آقا بپا...
خانوم بپا...
صدا و تصویرش تو همهمه جمعیت گم شد...


 
 
به مادران
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
 

تو جهان موازی
تو بعد پنجم
تو کره زمین پریم
تو ایران پریمش
با قوانینی که ایران پریم داره
با وضع زندگی ای که جانورانی که مردمانش نامیده میشوند دارند
زنها خیلی راحت می توانند از زیر بار مسئولیت زیست مشترکشان با شوی شان در بروند.
قانونی نا نوشته یا سنتی وجود داشته که مرد را خداوندگار خانه می نامیده اند...
و بر پایه همین سنت است که میگویم زنان می توانسته و میتوانند در بروند.
اما واقعا زنانی که یک تنه بار این مسئولیت را به دوش میکشند ایثار میکنند
فداکاری میکنند
از خود گذشتگی میکنند
دل و وجدانم الآن وسط پرانتز پرید و گفت :( گناه دارند...)
لایق احترامند
باید دست وپنجه و پایشان را بوسید
باید مجسمه طلا ازشان ساخت
در آن جهان موازی میشود گفت در کشیدن بار مسئولیتهای زیست مشترک تعادل خوب است و در عمل به تعادل رسید
اما در زمین خودمان تعادل حقیقتیست دست نیافتنی مثل همان بینهایتی که با علامت هشت انگلیسی ربع دور چرخیده نشانش می دهند...∞


 
 
شیر پیر شکم سیر
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
 

آقا ملات که تازه جلد اول از دوره نه جلدی تاریخ فلسفه والتر تریس استیس رو تموم کرده بود به قاسم ماست بند که رسید و سر حرف باز شد و چاق سلامتی ها و مناسک و مراسم مرسوم احوال پرسی انجام گرفت گفت:
قاسم جان از تو چه پنهون از وقتی باز نشسته شدم بیشتر دل در گرو مفاهیم دارم و بهشون فکر میکنم...
مفاهیمی مثل زندگی ...( در ذاتش) ، بازی...و خیلی چیزهای دیگه.
شنیدی داریوش خواننده میخوند زندگی یه بازیه... کی از عمرش راضیه وفلان...
مثلا همین جمله و این تعریف از زندگی تعریف ناقصیه ! چرا؟
وقتی کلمه بازی به گوش آدم میخوره نا خودآگاه مصدر مسالمت آمیز بودن هم یاد آدم میافته...
در واقع مفاهیم بازی ، مسالمت آمیز بودن و لذت بردن زلف به زلف هم گره زدند و با هم رابطه نزدیک دارند. حالا تو امروز روز تو دنیایی زندگی کردن رو تجربه میکنی که نا خودآگاه میتونی به سمتی سوق داده بشی که یکی یا حتی هر دوتا صفت مسالمت آمیز و لذت بخش از موصوفشون که بازی باشه حذف بشن!
اونوقت تو به من بگو از بازی ای که نه مسالمت آمیزه نه لذت بخش چی میمونه؟؟؟
زندگی کردن میشه زهرمار خوردن! دایما تصمیمات جدی گرفتن ، دایما چرتکه انداختن ، دایما دودوتا چهارتا کردن ، دایما به فکر فردا بودن و چه کنم چه کنم و چی پیش میاد کردن...
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم وقتی حفظ منافع شخصی و گروهی و رسیدن به رفاه بیشتر به هر قیمتی میاد بالادست مفاهیم اخلاقی مثل گذشت و فداکاری و این جور چیزها میشینه من به بازی بودن زندگی بیشتر شک میکنم! چون مثل بازی یه بچه پر رو و یه بچه محجوب و آروم ( توسری خور) میشه که تهش میرسه به دعوا و دلخوری و سلب آرامش و لذت که دیگه مسالمت آمیز هم دیگه نیست.
آیا پایان زندگی آدمهای زنامه ما ...
نه بذار اینطوری بپرسم : آیا آدمهای معاصر ما وقتی به پایان زندگیشون میرسن همون قدر از زندگیشون لذت بردن که آدم میتونه احساس لذت از اتمام یه بازی ببره؟
یعنی زندگی رو با همه تجاربش که هر کدومشون به یه قیمتی به دست میان به اندازه یه بازی میشه شوخی گرفت؟
قاسم که سرش تو پاتیل مسی شیرش بود و داشت شیر داغو هم میزد که ماست ببنده گفت:
حقا که یه شیر پیر شکم سیر ازحال گرگ که هیچی از حال شکم بره گرسنه هم خبر نداره!
مرد حسابی حقوق بازنشستگیتو میگیری عیالوار هم نیستی خبر از من نداری که هزینه های برق و گاز مغازه ام به درآمدم نمیخونه!
این حرفها تو این زمونه تو دوکون هیچ بقالی خریدار نداره!
این روزا باید همه ساسی مانکن گوش کنن باهاش برقصن کی میشینه شعر آهنگ داریوشو تحلیل معنایی فلسفی بکنه که تو میکنی!
آقا ملات که دلخور شده بود اما به روش نمیاورد گفت:
راست میگی...
شاید من مال این زمانه نیستم...


 
 
اگر دردم یکی بودی...
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
 

این که میگن شنیدن کی بود مانند دیدن راست میگنا!
یه عمری شنیده بودم که اعتیاد فلان و اعتیاد چنان اما چون ندیده بودم هیچ وقت باور نمی کردم اینقدر میتونه وحشت ناک باشه!!!
من که نمی دانستم اما گویا در همسایگی ما خانواده ای میزیند که فرزندی معتاد دارند...
به خاطر آلودگی بیش از حد هوا امروز تشریفمان را نبرده بودیم سر کار و نشسته در اتاق مشغول مطالعه دیدم صدای عربده های خوفناک می آید!!!
ماشین سنگینی استا

رت خورد
صدای گاز گاز گاز گاااااااز
تق
تق
پوق
صدای جییق و داد
وحشت...
همهمه...
بوق ممتد...
از پشت پنجره نگاه کردم
مرد و زن به طرف کوچه می دوند...
صدای عربده کماکان می آید
بعد از دو سه دقیقه صدای عربده توام با گریه می شود
و بعد از دقایقی کمرنگ و خاموش...
همهمه ها کماکان ادامه دارد
گوش میکنم
صداها و حرفها را پشت هم میچینم و تفسیر و روایت میکنم...
ظاهرا پدر خانواده مستاصل از اعتیاد پسر قصد داشته به کمپی زنگ بزند که شصت پسر خبردار شده و شروع به داد و بیداد و مقاومت میکند و چون نتیجه نمیگیرد سویچ ماشین را برمیدارد که از خانه فرار کند...
ماشین چیست؟
وانت نیسان جونیور ( یعنی همان آبیهایی که برادران نارنجی شان وظیفه حمل زباله را دارند)
ماشین استارت خورده اما پسر از شدت ترس و به هم خوردن وضع هورمونی ومواد آرام بخش حواسش نیست که درب پارکینگ باز نیست! دنده عقب گاز میدهد و از فاصله زیاد پر گاز ماشین را به در می کوبد...به همان ضرب اول چفت در از جا کنده شده در باز میشود و...
بیچاره پراید...
پراید سفید داشت از تو کوچه رد میشد که یهو در خونه ای باز میشه و ناگهان از طول نصف ماشین نیست!
نفهمیدم که آیا سرنشینان پراید مردند یا نه و باقی قضایا چه شد ولی آنچه مسلم بود آنکه پدر خانواده بیچاره شد!!!

 
 
توپخونه و کف مالی...!
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱
 
امروز صبح با صحنه ای مواجه شدم که حقیقتا نمیدونستم باید چه احساسی نسبت بهش داشته باشم! زبونم الکن نشد ، به تته پته نیافتادم اما واقعا زبون احساسم بند اومد!!!
تعجب کنم...
ناراحت بشم...
بخندم...
ساعت هشت و نیم صبح امروز داشتم از وسط میدون توپخونه رد میشدم که برم جلو ماشینهای بازار که برم بازار دیدم تو این سرما یه آقایی دولاشده لب حوض میدون داره سرشو کف مالی میکنه شامپوش هم لب حوضه!!!
اصلا موندم همین طور در جا...
یه خورده وایسادم کج کج نیگاش کردم...
حواسم بود که میتونم با تلفنم از دور ازش عکس بگیرم ولی به خودم گفتم آخه که چی!
بیچاره اگه مجبور نباشه که این کار رو نمیکنه که...
سر و وضع و ظاهر بدی هم نداشت که آدم بخواد فکر کنه کارتون خوابه... معتاده...
نمیدونم...
حیرون موندم!!!

 
 
گرگم وگله می درم...
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
 

میگن یکی بود یکی نبود
چه رجحانی بود بین بود بر نبود که اینقدر دنبال بود میدوییم!؟
خوب بود بود نبود نبود!
توی دنیایی که گرگ بره گی تو ذاتشه...
نه میشه که برهه گرگ بشه
نه گرگه بره میشه

نه گرگه برهه رو نمیخوره
نه برهه از دست گرگه در نمیره
برهه بره میمونه گرگه هم گرگ!
در کنار هم مسالمت آمیز هم نمیتونن زندگی کنن!
تموم شد و رفت!
حالا تو هی بکوب رو طبل روشن فکری!
پ ن:درواقع این گونه نوشتن از یه آدم واداده و بریده بر میاد ما گاهی اوقات میبریم ولی گاهی اوقات هم میدوزیم!

 
 
کتک کاری با دهن باز!
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱
 
آقا ملات واسه ناصر قصاب تعریف میکرد میگفت: چند روزی حال روحیم خوب نبود رفتم پیش دکتر ملات بررام قرص آرام بخش تجویز کرد و گفت شب به شب بخور...
ما هم شب به شب بعد از مسواک و قبل از قرقره آب نمک و تف کردنش تو روشویی که همیشه منتهای تلاشمونو میکنیم که دل چرکینیهای روز رو هم باهاش تف کنیم تو روشوییه یه حب از این قرصا رو مینداختیم بالا به این امید که شب تو خواب آروم باشیم و دندون قروچه نکنیم...
ناصر میدونی چی شد؟
ها چی شد؟ بازم خواب بد دیدی؟
آره خواب دیدم با دو نفر که به ناحق بهم حمله ور شدند دارم کتک کاری میکنم منتها تمام مدت دعوا عمدا دهنمو باز نگه داشتم بعدش هم دعوا تو یه ساحل فوق العاده زیبا و خوش آب و هوا و آروم و باحال اتفاق افتاد!!!
یه روز نوه ها یه سریال آوردند ببینند بهشون گفتم اومدین بابابزرگو ببینین یا سریالو؟ بهم لبخند زدند کار خودشونو کردند! پرسیدم اسمش چیه؟ گفتند لاست! سریال لاستو دیدی؟ یه همچو جاییکتک کاری کردم!!!

 
 
گم کرده
نویسنده : رادفر - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

قاسم ماست بند سر صبحی آقا ملاتو دید جامه سیاه در بر کرده نمه نمه اشک از گوشه چشماش جاریه و با خودش حرف میزنه و تو پیاده رو راه میره...
آقا ملات که از جلو قاسم ردشد قاسم گفت: آقا ملات خدا بد نده چی شده؟
بد نبینی قاسم جون دو سه روز پیش خونه یکی از نوه هام مهمون بودم یه فیلم سینمایی نشونم دادند یاد زن خدابیامرزم افتادم ،
هر وقت میرفت خونه همسایه متمولمون با زنش سبزی مبزی پاک کنه و حرف بزنه وقتی برمیگشت میگفت ملات باز رفتم خونه بدری خانوم یه چیزی گم کردم!
میپرسیدم چی؟ آخه چرا حواستو جمع نمیکنی زن!
میگفت باز من ِ من گم شد!!!

پ ن:

هر چه میخورم باده ، هر چه میکنم مستی

بینم ای غم جانکاه ، باز در دلم هستی

این جوانی ما بود، تا چه زاید از پیری

وین بلندی ما بود ، خاک بر سر پستی!

پ ن :

ای بی خبر از سوختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی


 
 
رقص انگشت رو پوست بادمجونم آرزوست!!!
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 
یه حساب دودوتا چهار تا بکنیم...
چند وقت دیگه اولین سرما میزنه...
الآن روی این کره زمین اکثر جونورا دارن یک کار مشترک میکنن!
چی کار؟
مییییخورن آقا!
تاااا بتونن میییخورن یا انبار میکنن!
خرس قطبی تا بتونه ماهی میخوره...
مورچهه دونه مونه جمع میکنه...
احتمالا اگه الآن پای درخت سر کوچه یک کم کود بریزی با عشق هورت میکشه!!!
چرخه س دیگه...
بایست اینجوری بچرخه!
نخند...
یکی دو نسل قبل از ما که یاد گرفتیم ظل مرداد لیمو شیرین و پرتقال بخوریم اجدادمون تو سردآبه ها بادمجون و گوجه و گونی گونی سیب زمینی رو انبار میکردند...
آره جونم...ننه باباهامون شهریور که میشد سر انگشتاشون به جای این که رو کیبورد برقصه رو پوست بادمجون میچرخید و با بادمجون می رقصید و عشق میکرد و سیاه میشد...

 
 
مو
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

بعضی موقع ها مرز میان آزادگی و بی تعلقی با سر سپردگی و زیر بلیط کسی یا چیزی بودن از یه مو باریک تر میشه !
کاش کار آدم اگر به مو هم برسه مو پاره نشه!

پ ن :

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است


 
 
ورزیدن...
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

چند وقته کلا حال ورزش کردن ندارم! این افتضاحه!
رکاب زدن رو دوچرخه ثابت جذابیتش رو از دست داده!
این نشون میده که ترس ( از عوارض چاقی ) درسته نیروی بسیار قوی و انگیزه بخشیه برای انجام یک کار اما مقطعیه! اون نیرویی که مداومه نیروی شوقه!
میگم صبحها برنامه پیاده روی راه بندازم حسش نیست! ( اگرچه بیرون بودن صبح زود رو خیلی دوست دارم)
استخر هم که دوساله تو پیله (... گشادی ) پیچیده شده...
لذت بردن و تفریح کردن با ورزش تو استمرار ورزش نکته بسیار مهمیه! ( این تجربه رو از کلی ورزش کردن و کلی ورزش نکردن به دست آوردم)
حالا اقلا ورزششو که نمیکنیم بذار با صدای بلند بگیم
یک دو سه چار...
یک دو سه چار...
اک دوو سه چار...
شما ورزش کنین! ( انگشت رو کی برو...یک دو سه چار)

 


 
 
پارک
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 
5 ساله که کرجم...
14 15 سال قبلش هم گذرم به پارک لاله نیافتاده بود...
بچه که بودم 5 یا شش سال هفته ای یک بار سه شنبه ها برای کاری با فریال میرفتیم طرف بلوار کشاورز و موقع برگشتن میرفتیم پارک لاله اون موقع تو اون عالم بچگی ،
بزرگی گردی حوض پارک لاله
بلندی فواره هاش و
بلندی درختهای بید مجنونش برام تمومی نداشت!
اصلا پارک اینقدر برام بزرگ بود که انگار اصلا تموم نمیشد!
الآن نمیدونم بعد از این همه ...
سال که برم توش چه حسی پیدا میکنم!
اون موقع ها اول یک کم تو پارک میگشتیم...بعد تاب و سرسره تو اون زمین شنی و سر زانوی همیشه زخم و دلخوری گاه گاهی از زخم...بعدش هم اون اتاقکهای ضلع جنوب غربی پارک که تازه ساخته بودنش و یکی از دکه هاش باز بود که بستنی قیفی ماشینی دو رنگ ( پیچ پیچی ) میفروخت که فریال برام میخرید و خلاصه آخرش همیشه به خوشی تموم میشد...
همون سالها چند بار با پدربزرگم با ماشینش میرفتم پارک شفق تو یوسف آباد که اون اونجاها کار بانکی داشت که انجام بده من هم تو اون پارک بازی میکردم...چند سال پیش که با فریال برای تفریح ( که چند روز قبل ذکر کردم که تو ولیعصر میگشتیم) رفتیم اونطرفی گشتی بزنیم دید بچگیم نسبت به اون پارک و ابعاد و اندازه هاش که اون موقع خیلی بزرگ و نامتناهی شکل گرفته بود کاملا تغییر کرد و اون پارک رو بیشتر به خاطر سبک معماریش دوست داشتم...

 
 
آی پول ! جاده اسمتو فریاد میزنه.... بییییییییییییااااااا....
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

اگه یه تحلیل بخوایم از تفرجگاه های خارج شهر ها تو ایران داشته باشیم این شکلی میشه فکر میکنم:
پا رو که از شهر میذاری بیرون ، همه جا بیابون لم یزرعه!
به هر جایی که رسیدی که فقط چهار تا دونه درخت یک گوشه کنار جاده ها سبز شده باشه میبینی که اونجا سیم خاردارها و دیوارها و حصارها هم سبز شدند!
همین طور هر جایی بوی آب و گل رودخونه به مشام رسید و فقط دیوار دیدی میتونی یقین حاصل کنی که پشت دیوارها نهریست که درآن دو تا ماهی ممکن است خلاف جهت نهر برای رسیدن به یه جای آرام ( سرچشمه) برای تخم گذاری شناکنند ! و در این حالت تو دو راه داری:
1- یا فقیری
2- یا متمولی
قانون اینه :
مال من ، مال من!
مال تو هم مال من!
مال باباتم مال من!
همه چیزای خوب مال من ،
دنیا مال من ،
تفریح مال من ،
چونکه من پول دارم...
من پولتو ازت میگیرم ،
بهت اجازه میدم یک ساعت بری بشینی زیر درختای تو زمین من و چایی بخوری ،
پس پول تو هم مال من !
با پول تو ،
چهار تا درخت بعدی تو جاده هم مال من ،
و قص علی هذا...



حالا تو تکلیفت با خودت روشنه...
اگه انقدر فقیر نباشی که یه پیکان قراضه با یه باک بنزین قرضی داشته باشی و زده باشی به جاده ، یا فقط باید کباب زیر درختها رو بو بکشی و حرکت ماهی قرمزها رو تو رودخونه به سمت آرامش تصور کنی و با کمک درهای ماشینت با چادر شب یه سقف درست کنی تا آفتاب تو مغزت نخوره موقع نون و ماست و تن ماهی سق زدن ، یا این که دستتو بکنی تو جیبت و بری تو کافه اول یه تراول بذاری رو پیشخون و بری بشینی چسان فسان خونواده های تخت های دور و ورتو نگاه کنی!
( یکیی تعریف میکرد بابت یه قوری چایی تو یه کافه تو جاده چالوس شش هزار تومن پیاده ش کردند!!!)

پ ن : و این چنین انسانها اسیر کارند تا نانی به کف آرند و خودشان را به غفلت بزنند تا نبینند و نشنوند که بیست کیلومتر آنطرفتر از محل زیستشان پول چگونه زمین زیر درختها را قرق کرده تصاحب میکند!!!


 
 
راه هنر راه اعتراض
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
 

آدمیزاد وقتی از یه چیزی دلخوره همه ابزارشو به خدمت میگیره که غر بزنه و دلخوریشو از وضعیت موجود نشون بده!

به ظن من این خوب نیست!

باید یه حوزه هایی رو بکر نگه می داشت.

حوزه هایی مثل عرصه هنر.

هنر جای بیان هست هاست نه نیست ها!

هنر اثریست که نبوده و خلق شده و آدمیزاد نوعا و فطرتا گرایش به سوی زیبایی و دانایی و نیکویی داره و سعیش اینه که مخلوقاتش هم در همین راستا باشند تا دچار حال خوب بشه.

بنابراین من هنری که عده ای هنر اعتراض یا موسیقی اعتراض یا نمایش اعتراض نامیدندش رو اساسا هنر نمی دونم! با استفاده از ابزار هنر پدیده ای به وجود آوردن که از هست و وجود و امید حرف نزنه هنر نیست ! یه چیز دیگه ست ! یه چیز هچل هفته! شتر گاو پلنگه! 

یه زمینی رو در نظر بگیرین که به هر دلیلی ویران شده...مثل زلزله یا هر چی و زمین این ویرانه ژره از عناصر پاک و همخوان با محیط و غیرش...

یک گل اگر بخواد تو این زمین برویه کجا میرویه؟  تو کدوم بستر؟ تو بستری از پلاستیک؟ سرب و فلزات سنگین؟ یا تو بستری از خاک پاک حد اقل؟ با ایدآلش هم کاری نداریم که کود و غیره باشه!

اعتراض به هر پدیده ای ( کار زشتی فسادی بی اخلاقی حق خوری یا عدم تعادلی که ناشی از زیاده خواهی یه عده پیش میاد) راهش راهیست غیر از هنر! در وهله اول راهش دیالوگه و ادامه اش راه های دیگر...

 


 
 
بدون سو تیتر
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱
 

من این روزها عجیب به هیچ کاری نکردن افتاده ام!

نه میخوانم...

نه می نویسم...

نه می بینم ( از جهان پیرامون بگیر و برو تااااا یه چیزی مثل فیلم!)


 
 
اکسیژن
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
 
 
می گفت من نگران این نیستم که مرگ فرا میرسد و عاقبت روزی نخواهم بود...
نگران این هستم که زندگی ام با همین تکرار و روزمرگی و بی خاصیتی ادامه یابد و اکسیژن ارزانی داشته شده به زمین را بی آن که مازادی برایش داشته باشم و اثری از نیکی بر آن گذاشته باشم برسایر موجودات حرام کنم!

 
 
تلفن ، وال ای ، اجابت مزاج!!!
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٧
 

هفته پیش رفتم پیش یکی از این تلفن دستی فروشها تا واسه این تلفن جدیدم یک کمی خرت و پرت بریزه توش تا اسباب بازی مناسب تری بشه و از اون خامی در بیاد و یک کم پخته بشه!
به طرف گفتم یه بازی سودوکو بریز توش که یه وقت جایی رفتم و هیچ سرگرمی ای تو مسیر نبود اقلا یک کم سرمو به جدول سودوکو یا شطرجی چیزی گرم کنم...
یارو تلفنو گرفت یه سیم بست به شریان حیاتیش و نبض تلفنو از تو کامپیوترش به دست گرفت...
یک کارهایی کرد...یه چیزایی رو انگولک کردو من همین طور تو مغازه اش چشم چرونی میکردم تا چشمم خورد به این مجله هایی که مثل بروشورموبایل میمونه و خاصیت و امکانات دسته اول ترین تلفنها رو توش درج میکنند و نمودار و جدول و عکسهای تمام رنگی و...
نشستم رو یه صندلی و سرم رفت تو مجله و سرگرم شدم تا کارش تموم بشه...
تلفنو که داد دستم دیدم واااعصفااا! سه صفحه منو درست شده برام!!!
اومد نشست کنارم و شروع کرد به توضیح دادن که اینها چیه و هر کدومش چیکار میکنه...
اولین چیزی که گفت گفت این نرم افزار فلانه اگه دوستی فامیلی هرجای دیگه دنیا که باشه و این نرمافزارو رو گوشیش داشته باشه شما باهاش با استفاده از این تماس بگیری برات مجانی می افته و...
من متعجبانه به تلفن نگاه میکردم و اون همین طور داشت حرف میزد و من رفتم تو هپروت...
تاریخ من
چیزی که به سن من باشه این بود که یادمه اوایل که تلفنهای  اینترنتی اومده بود مادر بزرگم دست منو میگرفت با هم میرفتیم چهار تا خیابون اونطرف تر تو یه مغازه کامپیوتر فروشی و تعمیرات کامپیوتر که یارو شماره رو از تو کامپیوترش بگیره و مادر بزرگه گوشی هد فونو بذاره توگوشش و بشینه جلوی کامپیوتر و با دایی تو سوئد حرف بزنه که ارزونتر از تلفن خونه در بیاد و یک کم بیشتر بتونن حرف بزنن با هم!
حرف ها هم باید شمرده و از پیش فکر شده بود که چی میخواد بگه! حرف خاله خان باجی و حسن گفت فلان و میترا گفت بهمان و خونه خاله سکینه قرمه سبزی خوردم سبزیشو موقع تفت دادن سوزونده بود نداشت! حرف باید حرف حساب میبود...مثل دوربینهای عکاسی ای که حلقه فیلم رو که میذاشتن توش در بین مردم عادی عکس فقط از فرد یا خانواده معنی داشت همه هم باید تو عکس باید لبخند میزدند...عکس از منظره و...یا این یکی تار شد یا دستم لرزید یکی دیگه بنداز و این حرفا نبود! باید با کمال دقت بهترین عکسو میگرفتند...
باری...
داشتم فکر میکردم ببین مسیرش چی بود و چی شد و به کجا رسید...! از اونجا شروع شد و بعد کارت تلفن اومد...بعد مسنجر ها مثل یاهو و او وو سبز شدند بعد اینترنت پرسرعت اومد...حالا هم که این بابا داره به من میگه حرف بزن مفت!!!
عجب...
بعد این مساله رو مقایسه میکردم با حرف مادربزرگه که میگفت ما باید میرفتیم آب انبار آب می آوردیم یا تو زمستون یخ حوض میشکستیم تا لباس و ظرف بشوریم یا یخچال نبود گوشتو باید نمک سود میکردیم و قص علی هذا...
موندم واقعا!
این تکنولو‍ژی و پیشرفتش تهش کجاست؟
دیگه چقدر میخواد پیش بره؟ تا کجا؟
یاد یکی از قشنگ ترین کارتونهایی که دیدم افتادم...کارتون وال ای رو میگم موضوعش تو همین زمینه هاست...
آدم همون آدمه از همون گوشت و پوست و استخون با همون نیازهای همیشگیش!
احتمالا خیلی بتونن هنر بکنن این باشه که کاری کنن آدمیزاد احتیاج به اجابت مزاج نداشته باشه! و صنعت کاسه توالت سازی و آفتابه سازی رو به تاریخ بسپرن!!!
وااالا!
توهمون فکرو خیالها بودم دیدم یارو کله شو کج کرده هیچی نمیگه هاج و واج داره منو نیگا میکنه!...
چقد شد؟
بیست هزار تومن...


 
 
شعر گونه
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳
 

مثل بقیه شبهای این چند وقته...
بازم از خواب پا شدم...
چیزکی خوردم در حد یه وعده ی غذا...
پر و پیمون هم بود...
بعدش مسواک با مزه ی تند خمیر دندون...
با یه تف گنده و محکم توی گود روشویی...
کاش همه تفای محکم همیشه ...
به همه تندیا و تلخی روزگار باشه...
بعد یه عبادت با خلوصی به قدر یک درصد ! اون هم محلول در افکار متناقض مخرج مشترک همه شون تمرکز بود و وحدت...
خارج قسمت این کسر کوچیک...
شد یه بوسه روی لپ مادر گل...
باقیمونده...مهربانی با همون طعم گس هشیاری با یه کم حالی خوش...
نوبتی هم که باشه نوبت تزکیه ی نفس با همین صفر و یکاس...
با کلید و دکمه ها! که همون مظهر این مدرنیته س...
که قرار بود برامون نسخه هفت رنگ بپیچه...
که بیاد و پاهاشو ، جای پای مولوی ، حافظ و سعدی بذاره!
که به نسل صفر و یک...که به نسل دکمه ها...خرده فرهنگی یاد بده...
که همون نسل دکمه ای ، با طواف دور کلیدهای سیاه و صفر و یک ، یک کمی عشق اصیل احساس کنه...
که بفهمه توی دنیای مدرن ، صبح زود که چشماتو وا بکنی...لپ تاپو وا بکنی...بمبی از خبر جلوت میترکه...که پر از نفرته و خودخواهی! من منی و تو تویی موج میزنه ! پره از هژه مونی! که همه عالم و آدم همگی میخوان بگن فقط ماییم! همه دنیا مال ماست! میراث جاویده از بابامونه! همه تخم دنیاییم! همه لذت مال ماست آب راحت مال ماست...
بگذریم...
باز دارم غر میزنم...
آخه این نسل صفر و یک...یک کمی وقت لازم داره...تا بفهمه با تجربه...نیروی نفرت همیشه...سمبه اش پر زور تره از نیروی عشق!
نفرت ها نخواستنها ، خودشون توی چشمند
کج بجنبی همیشه خاک تو چشمت می پاشند!
عشق اما کیمیاست ، چاره ی درد و دواست!
با کلید و صفر و یک ، سخت بشه پیدا بشه!
آخه اصل دانشه ! اون خود آگاهیه..عشق همیشه باقیه
تو کتاب پیدا میشه معرفت لازم داره
کار میخواد و وقت میخواد عمر میگیره! تو گوگل یافت نمیشه!
اینجوری نیس! نه به همین راحتی نیست!
باری بگذریم کمتر غر بزنیم
گه گهی سراغی از استریو مون میگیرم
دله یک کاست میخواست که گوش کنه
چی رو از کی گوش کنه؟
حسین پناهی گوش کنه
...
این کاست سلام خداحافظ که توش این زنده یاد شعر دکلمه میکنه منو برد به دوره کوچیکیام...خاله جانم روی مبلی زیر آفتاب غروب تو خونه مادر بزرگه مینشست زیر ابرو ور میداشت...وقتی من ونگ میزدم که حوصله ام سر رفته آینه ی کوچکشو میگرفت زیر آفتاب تا سایه اش بیافته رو دیوار رو به رو...بعدش به من میگفت بدو بگیرش! بعدشم آینه شو هی تکون میداد...
میییییخندید د بخند!
یادش به خیر!!!


 
 
ملک الموت و پینوکیو
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

همسایه پنجاه ساله و رفیق گرمابه و گلستان آقا ملات که مرد ، آقا ملات در نقد زندگانی دوستش گفت:
بچه مدرسه ای که بودیم سر کلاس ریاضی بهم میگفت علم برای علم...
بعد اتحاد مزدوج رو از رو دفترم میخوند و می نوشت تو دفترش...
بزرگتر شدیم باباش تار میزد ، رفت دنبال موسیقی ، گفت : هنر برای هنر...
به میون سالی که رسید دغدغه فرهنگ داشت ، می گفت : فرهنگ برای فرهنگ...
کاش موقع کشتی گرفتنش با ملک الموت کنارش بودم و ازش سوال میکردم آیا مرگ هم برای مرگ؟!
بیچاره پینوکیو ای بود که پینوکیو موند و هیچ گاه نخواست آدم بشه!
آدمی مادی شاید از جنس سنگ...
هرگز در زمانه خودش نزیست!...


 
 
کنایه گویی
نویسنده : رادفر - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩
 
به آقا ملات میگه آقا ملات میخوام برم واسه خودم یه تلفن دستی بخرم! تلفنم سه 4 ساله کار کرده باهاش حرفی هم به اون صورت نزدم منتها از بس شارژش کردم دیگه باتری نگه نمیداره! چی بخرم؟
- ازش چی میخوای؟
- باتری خوب نگه داره (حوصله زیاد شارژ کردن ندارم) عکس هم خوب بگیره آهنگ هم پخش کنه...گیس و گیس کشی هم با مشتریهای پیرزن سر شسته و نشسته بودن سطلهای ماست هم بکنه....پشتک وارو هم بزنه...
آقا ملات میگه: خوب خوب خوب خوب وایسا یکی یکی بریم جلو...
بگو ببینم آخه ماست بند محل تو که سر و تهتو بزنن تو دوکونتی! اون تو رادیوتم که دایم قار قار میکنه آهنگ نمیخوای!...نهایت جایی هم که میری از تو دوکونت میای بیرون میری دستشویی مسجد همساده و برمیگردی نهایت صحنه هیجان انگیزی که ببینی چارتا سوسک تو کاسه توالت مسجده! کوه و کمرم نمیری که عکس بگیری با موبایلت! دوربین میخوای چیکار!
اصلا تو موبایل میخوای چیکار؟
برو یه ماشین حساب بخر واسه دوکونت که از چرتکه استفاده نکنی اگرم خواستی از این قرتی بازیها دربیاری پیرمرد...برو یه چیزی بخر که نوشته هاش درشت باشه که بدون عینک پیرچشمی مجبور نشی تلفنتو دوکیلومتر دورتر از خودت نگه داری چشماتم مثل .... مرغ بکنی تا بخونی بچه ت چی چی نوشته تو اس و مس ش! وااالا...

 

پ ن :گفتگوی دو پیرمرد کاسب همسایه که چشم دیدن همو ندارن!!!


 
 
کتاب در شهر
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦
 
امروز برای خرید نشریه نگاه پنجشنبه سری به شهر کتاب کرج زدم.
نشریه را که سفارش نمیدادند و نبود!
نتیجتا به قفسه رمانهای خارجی سرک کشیدم ( بخش مورد علاقه ام در هر کتاب فروشی)
موهای نیمه تنک کله ام همه اش ریخت جاش از بناگوشم تا تارک سرم شاخی سبز شد به سان شاخ گوزن!!!
دیدم حداقل 60 درصد نویسنده ها رو نمیشناسم! دفعه قبل مراجعه ام به شهر کتاب برای سرک کشدن حوالی آخر فروردین بود.
واقعا متعجب شدم که چه خبر...ه؟
چرا ناشرها دستچین نمیکنند؟
هرچی میرسه از دم چاپ میکنند میره!
تو این هچل هفت و هشت اقتصادی که داریم توش دست و پا میزنیم چگونه رضایت بدیم برای کتابی ( یا خوش بینانه کتابهایی !) که نویسنده اش را نمیشناسیم هزینه کنیم و امیدوار باشیم که کتاب از نوع کتابهای قفسه پرکن و به قصد فروش و سفارشی چاپ شده مثل کی پنیرمو خورد و قورباغه ام را جابه جا کرد و سه هزار و پانصد و بیست و یک کلید با یک شاه کلید اشانتیون برای کسب موفقیت در زندگی و شیره بکش تا مدیریت زمان را یاد بگیری و...نباشد! ماندم که چگونه بشناسمشان و چه کسی پیدا میشود که بگوید فلان نویسنده کتابش خوب است یا بهمان نویسنده مزخرف نوشته است! حسن قلی نوبل ادبی گرفته و حسین قلی آثارش منتخب نیویورکر است و حسام قلی فلان اثرش در بهمان مملکت که میزان ساعات مطالعه آحاد امت اش به غیر از مطالعه درسی و پشت کنکوری و روزنامه و ورق زدن نیازمندیهای روزنامه همشیره آن مملکت را مرور کردن به قصد دلالی و خرید و فروش یا استخدام و غیره فقط یک دقیقه از مملکت ما بیشتر است مورد اقبال عمومی قرار گرفته است!...
باری به یک کتاب که نویسنده اش را میشناختم بسنده کردم و 1984 از جورج اورول را ابتیاع نمودم و دمم راسوار کولم کردم و زدم به چاک!
تو خیابون تو این فکر بودم که از این به بعد برنامه های پرسه زنی در خیابان به قصد پیدا کردن دست فروشان کتاب برای خودم بچینم تا اقلا از نویسندگان شناخته شده کتابهایی که ندارم را گیر بیاورم و به ادامه سری خوانیهایم بپردازم. به سر چهار راه که رسیدم دیدم اولین دست فروش بساط کرده!
جوانی با لباسی مرتب و کلاه حصیری به سر نشسته بود رو چهارپایه و یه شمد پهن کرده بود جلوش و انگار کتابهای یک کتابخانه شخصی را خریده و آورده گذاشته بود رو شمدش و میفروخت... ذوق زده دو زانو نشستم جلوش و سلامی کردم و نگاهی به کتابها انداختم دیدم کتابهاش خوبن! یک رمان از گارسیا مارکز برداشتم برای برآورد قیمت و سنجیدن میزان گردی دندان فروشنده گرفتم جلوش پرسیدم جلدی چنده دایی؟ گفت هفت تومن...
آنجا بود که پوست زیر فکم کنده شد از بس این فک محکم خورد زمین! همین کتاب را در شهر کتاب با مالیات و عوارض و آب و برق و هزینه پرسنل 60 درصد ارزانتر میفروشند!
نومید نشدم. ازش پرسیدم کارت همیشه همینه؟
گفت آره.
شماره تلفن دستیشو ازش گرفتم گفتم شماره تو بده اگه اومدم یه وقت اینجا نبودی وگمت کردم بزنگم بیام سراغت...میخوام عمده خرید کنم الآن پول همراهم نیست!
خلاصه کتابو گذاشتم زمین و تو دلم گفتم یه شب ساعت یازده که بیام سراغت تو با این قیمتهات هیچی نفروخته باشی و گشنه ات باشه اونوقت نرخهات میشه نصف شهرکتاب!
و یاد میگیری یکی که بهت میگه عمده میخوام بهش یه تعارف خشک و خالی بزنی!
...
حالا که به این طور کاسبکارانه فکر کردن امروز صبحم و چیزایی که تو دلم به یارو گفتم فکر میکنم میبینم حس خوبی نسبت بهش ندارم! و درسته که گفتم فلان کارو میکنم اما در عمل هیچ وقت نمیکنم!...
...
تو آشپز خونه نشستم یک لیوان دوغ با گوش فیل به سبک مردم دیار زنده رود جلوم گذاشتم دارم خیال پردازی میکنم...
بالای کله ام یه ابر سفید سبز میشه تو ابره یه لامپ روشن میشه...کنار لامپه یه قلب صورتی چرخ میخوره نگاهم مییییره تو قلبه فرو!...
منه بیست سال دیگه خودمو میبینم یه آقای میان سال که تو یه فروشگاه ایستاده داره راجع به طرز کار دستگاه کتابخوان الکترونیک محصول شرکت پارس داره به یک خانوم مسن توضیح میده...
بله خانوم اسم این انتشارات ما ، کتاب اولیهاست. ما با نویسنده هایی که کتاب اولشونو میخوان منتشر کنن قرار داد میبندیم که کتابهاشونو به شکل الکترونیک بذاریم تو این دستگاهها که به سفارش ما ساخته شده و الآن پول این دستگاه رو از شما میگیریم که به عنوان ودیعه پیشمون میمونه ( که اگر دستگاه آسیب دید خسارتی گریبان گیر ما نشه) و اونوقت ما تو یه دوره شش ماهه یه حق عضویتی مختصر ازتون میگیریم که کتاب اول نویسنده ها رو تو شش ماه گذشته که به دست مارسیده تو هر سبکی که شما بخواین تو دستگاهتون بریزیم براتون و شما تشریف ببرین حداکثر تا شش ماه آینده بخونین و برامون بیارین دستگاه رو تا کتابهای جدید رو بهتون بدیم.
به این شکل هم برای نویسنده های کتاب اولی خوبه که کتابشونو سبک کاریشونو خودشونو برای اولین بار ارزان به جامعه معرفی کنند هم شما ارزانتر کتاب بخوانید.
بعدها هم اگر خواستند کتاب دوم و سومشان بر در بیاورند با خودشان است که کجا و چگونه در بیاورند...
پ ن: چه رویایی!!! بیست سال دیگه مردم اینقدر سیر و پرند و فرهنگ مدار و اهل مطالعه که این دستگاهها را نمیدزدند!
الآن که فکر میکنم حتی یک کتاب هم تو جاکتابی اتوبوسهای واحد نمانده باشه حالا اگر هر مزخرفی سفارشی توش نوشته باشند!!!
 
پ ن :این رویا به اییین ایدآلی نشون میده چقدر آب و روغن قاطی کردم با این شب زنده داریهای رمضانی! روز و شب گم کرده ام اساااسیییی!
 
پ ن:میعادگاه ما عاشقان آشپزخونه! زنده باد آشپزخونه آی زنده باد آشپزخونه!!! شب چره آشپزخونه ...روز چره آشپزخونه! مسیر تمام تخیلات از چاهک آشپزخانه میگذرد که ما عاشقان همیشه پایه صندلیمان را رویش میگذاریم تا مسیر عبورشان را ببندیم و عهد کرده ایم نگذاریم این تخیلات به راحتی راهی چاهک بشوند و بروند به هرکجا که دلشان خواست!

 
 
عشق و آفرینش
نویسنده : رادفر - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤
 

دوست داشت دست از تئوری بافی اش بردارد
دوست داشت آفرینشی بکند تا همگان آفرینش گویند
مدام مینشست و انتظارمیکشید.
آماده برای خیز برداشتن به سمت آفرینش بود.
غافل از یک مفهوم...
زمان !
آخر هم او زمینش زد.
مجالش را ازش گرفت.
گفت هنر آن نیست که همه لقمه ها حاضر و آماده باشند و ثبات بر همه امور حاکم باشد و سمت گیری به سوی ایدآل باشد.
دنیا برمدار سکون نیست
... برمدار تحرک و تغییر و تکوین و کمال است.
پویاست.
هرآینه باید آفرید...
باید از داشته ها استفاده کرد.
باید کوشش کرد.
خط عوض کرد.
به هرچیز توک زد.
امتحان کرد.
نکردی و به خود ظلم کردی و کمال نیافتی و این زمان از شما ستانده شد!
به آخر خط رسیدی...
و اینچنین غمین شد و ناکام ماند...
ناکام از چشیدن شربت گوارای عشق!

پن 1:

عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته‌ی سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت ... کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه‌ای هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک: فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه در لب شیرین شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برک و نوای بلبلان رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند نور خود در دیده‌ی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید نام او سر دفتر غوغا نهاد

 

پ ن 2:

گفتند عالم بی عمل به دانه ارزنی نیارزد آقا جان...پاشو کاری کن...


 
 
یکشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 

امروز صبح تو گرگ و میش هوا رفته بودم پای باغچه کوچولویی که تو تراس خونه درست کردم که سری به گلدنها بزنم و دستی به سر و گوششون بکشم و باهاشون حال و احوال کنم یاد قدیما افتادم .
قدیما یه لذتی بود که میتونم اذعان کنم الان دیگه تقریبا نیست بذارین براتون تصویرش کنم :
صبح از خواب بلند شدی صبحانه ای خوردی با نون لواش متری با پنیر دانمارکی قوطی ای قرمز و سفید و کره پاستوریزه پاک که رو کاغذش... عکس یه گاو خال خالی سفید و قهوه ای داشت با چایی شیرین تو لیوان دسته دار بعد هم مامان یه لقمه ساندویچ با همان ملحقات واسه زنگ تفریح ات درست میکرد و میداد دستت تا ببری مدرسه حاضر و آماده از در خونه که میومدی بیرون تو حیاط سرمای نیم بند آخر اسفند که رو پوستت جاشو میداد به گرمای مطبوع هوای تو خونه چشمت می افتاد به باغچه ای که باغبونه کلی بنفشه کاشته بود توش هفته پیش و شاخه های فرعی درختان انار و آلو قطره طلا و خرمالو و نخل زینتی رو هرس کرده بود حسابی سبکشون کرده بود
تو این فکر بودی که دیگه از کی نباید بری مدرسه و تکلیف سفره هفت سین امسال چی میشه ؟ کی می چینه ؟ کی باید رفت سین هاش رو خرید ؟ امسال سال تحویل پای سفره خونه خودمونیم یا می ریم خونه مادر بزرگه ، تو همین حیث و بیث می بینی سه تا پاکت نامه افتاده جلوی درب حیاط رو زمین بدو میری ورش میداری و آدرسو نگاه می کنی نوشته از سوئد . پاکتها رو ورمیداری می بری تو اتاق می گی ماماااان دایی نامه داده یکی برا من یکی برا تو یکی هم برا بابا میگی پاکت منو اول وا کن...
خودم... خود... خودم...
پاکتو می کیری و راه می افتی تو کوچه درش رو باز می کنی می بینی یک نامه است و یک کارت پستال از اون کارت پستالهای خارجی که نمونه اش رو تو هیچ لوازم التحریری تهرون نمی تونی پیدا کنی نامه اش هم نامه خشک و خالی تبریک عید نیست کلی حال و احوال کرده باهات دایی و از چیزای جالب نوشته ددست خط زیباش رو میبینی که حداکثر تلاشش رو کرده که زیبا تر بنویسه... تا برسی مدرسه سه دفعه نامه رو خوندی حتی بوش کردی می بینی بوی دایی رو میده کارت پستال اش هم بوی خارج میده بر میگردی خونه از مامان می پرسی مامان تو پاکتت نامه هم بود ؟ میگه آره هم نامه بود هم یک کارت پستال می پرسی بابا چی ؟ میگه فقط یک کارت پستال .
با سلام
پیشاپیش این عید سعید باستانی را خدمت شما و خانواده محترم تبریک می گویم و برایتان بهترین پیشامدها را در سال جدید آرزومندم
امضا ......
فرداش آش همین آش و کاسه همین کاسه سه تا نامه از عمو از نروژ پس فرداش سه تا پاکت دیگه از یه عموی دیگه از آلمان... عشق میکردیم نامه برسه به دستمون و بخونیم! واقعا لذت بخش بود
اما حالا با همه شون اوو وو می کنیم...!
اما حالا کار اداره پست شده رساندن فیش آب و برق و گاز و تلفن و در بهترین حالت رساندن مجله هایی که آبونمان هستی آنهم نا منظم دو شماره یکی یا غیره...


 
 
شب چره
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 
افطاری با نان سنگک و پنیر و خرما و گردو.
شامی با سوپ پیاز
با همراهی یار همیشگی وعده های غذایی یعنی سالاد
حالا هم که نیمه شب است و ما شب زنده دار
یه نعلبکی کنار دستمان توش 5 تا دونه بیسکوییت شور ( توکه ترده اسمش چی چیه نمیدونم! هرچی هست نم و رطوبت خونه مادربزرگ رو با خودش برام سوغات آورده )
یک لیوان قهوه پر رنگ و غلیظ به تلافی تمام قهوه های نخورده در طول اولین روز روزه!
این چنین شب چره میکنیم...
ب...عد هم توکی به ظرف میوه تو یخچال خواهیم زد و سراغی از آقا شلیل و هلو خانوم خواهیم گرفت...
یه هفته نامه جدید و جوان پیدا کرده ام که حین شب چره و گوش سپردن به نوای اصفهان و شوشتری عبادی و سه تارش تورق اش میکنیم.
کتاب هفته نگاه پنجشنبه را میگویم.
بد نیست.
پرونده اش درباره رفاقت است و یک من که رفته تو دوتا پیرهن.
مجله تجربه شماره پیش و عزت انتظامی اش هم از گزینه های روی میز است.
نگاه نو و یادواره سیمین دانشور و پرویز شهریاری هم از گزینه های روی میز است.
ما شب زنده داران قصد ترک خاکریزی را که با میز آشپزخانه و مقادیر متعددی مجله که رویش پاشیدیم و مدام در تورقشانیم ساختیم و ناخونک زدن به خوراکیهای اطراف و اکناف از پشت گارد مجله را نداریم
اولین ره آورد رمضان و فاصله بیش از حد نزدیک افطار و سحر اش شب بیداری بوده برایمان.
شاید با فسی به بوق زدن ( فیس بوک کردن) هم بشود به تزکیه نفس پرداخت کسی چه میداند! دوران پست مدرن همین آشیست با یک وجب روغن که برایمان پخته اند! اجدادمان اگر از قبر برمیخاستند بس که انگشت حیرت را به دندان میگرفتند شاید دیگر انگشتی برایشان نمی ماند که فلانی را دیدم تو خیابان یه سیم کرده بود تو گوشش و با خودش بلند بلند حرف میزد...! شب ماه رمضون هم به جای دعای سحر و مناجات جواد ذبیحی دعا به جان یک اجنبی به نام ذاکر برگ میکنند! واااعجبا!!!

 
 
شب نوشته ها
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 
نیم ساعتی بود احمد عبادی داشت با سه تارش دشتی میزد...و چه دلنشین میزد...من هم داشتم بیرون از دنیای دور و برم و غرق در خودم حال و هوا نگاری میکردم از وقایع روز اول ماه رمضان و آنچه بر من گذشته بود...چه نوشته پر احساس و خوبی هم از آب در آمد انصافا ( حال ندارم بیشتر از خودم تعریف کنم)
یک دفعه لپ تاپ جیییغش هوا رفت من باتری مییییخوااااام!
به دو رفتم سراغ شارژر زدمش به برق دیدم نوشته اینترنت اکسپلورر ا...ستاپ ورکینگ و شوما بایست ری کاور کنید!
هر چی انگولکش کردیم...
عجز و لابه کردیم....
هرچی باهاش ور رفتیم که بذاره از نوشته یک کپی بگیریم...
حتی ازش عکس بگیریم...
نشد که نشد!
ای بی کتاب لامذهب!
یه بار کاغذی ننوشتیما!
دیگه کی حال داره دوباره با این تایپ کند یک ساعت وقت بذاره ساعت یک و نیم نصفه شب همه اونچه نوشته رو دوباره بنویسه!
اه اه اه! خاک بر سرش کنن!
هرچی روزش روز خوبی بود و حس و حال خوبی داشتم اینم شد ضد حال شب اول ماه مبارک رمضان!!!

 
 
پنجشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠
 

 
 
چهارشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 

 
 
دوشنبه پریم ( بر وزن آ و آپریم):
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

اهالی کرج و حومه ( تهران ) مطلع اند که از دیروز غروب ابرهای آسمون کلاهشون رفته تو هم! دیشب هم که تا صبح همه اش تو خواب چشمام رعد برق میدید و گوشهام صدای بارون می شنید و دماغم خاکهای شسته شده از روی برگهای درختها و شیشه های پنجره ها رو بو میکرد
( این چه جور خوابی بود رو دیگه نمیدونم ! )
صبح که بلند شدم هنوز بارونه داشت میومد ( هنوزم داره میاد ) اینکه26 تیر باشه و ظ...ل تابستون باشه و چهارده پانزده ساعت چشمهای آسمون خیس باشه عالیه ( من شمر ذی الجوشن نیستم قسی القلب هم نیستم منتها فی الفور تعبیری قشنگتر از این گیرم نیومد واسه نبشتن ! )
باری ............ صبح که بلند شدم و چشمام که باز شد و ویندوز مغزم
آماده به کار، از خودم پرسیدم...
چی پرسیدم ؟
گفتم بیا بارون و یه جور دیگه نیگا کنیم .... اینقدر که بارون و قطرات لطیف
شو ، راه رفتن بی چتر زیرشو ، صحبت راجع بهش رو دوست داریم ، قبول ...
این همه هم که همه آدمهای دنیا مدحش رو میگن و دوستش دارن ، قبول اما حالا بیا و ببین چه آدمهایی با چه شغل هایی از روزهای بارونی
خوششون نمی آد ؟ ...
تو خیالم کفشامو پام کردم و حاضر به یراق از در خونه زدم بیرون ....
اولین کسی رو که دیدم رفتگره بود که داشت با دمش گردو میشکست
که وقتی جارو میکشه دیگه خاک بلند نمیشه و مجبور نیست خاک بخوره!
نهایتا چهارتا برگ خیس باضافه همه اون چیزایی که همیشه جارو میکنه
میاد زیر چنگ جاروش ... سلامی کردم و حال و احوالی و گذشتم .....
رسیدم سر کوچه چشمم افتاد به زیر پله ای که احمد آقا کفاش بهش
یک کرکره زده بود به کرکره قفلی و کرده بودش مغازه اش ........
آهاااااا ... هنوز چهار قدم راه نرفته و بیرون نیامده و زیر بارون خیس نشده اولین جواب سوالمو سر کوچه پیدا کردم .
اون کسی که روزهای بارونی سگرمه هاش میره تو هم و اخلاقش سگانه
میشه احمد کفاشه ! چون هر کی با کفشش میره سراغش یه خروار
گل و شل هم واسش پیشکشی میبره .......!
خب دیگه تا خیالم بیشتر از این خیس و آبکی نشده بزارین با اجازه تون
برش گردونم تو خونه بذارمش تو قوطیش سر جاش آکبند بمونه !
بهتون هم قول میدم که دوشنبه پریم ام دوشنبه زگوند و دوشنبه تی یرز
نشه ! اگه خواست بشه کاغذیش میکنم میذارمش تو پوشه سبزه واسه
فردا ! عجالتا تا سه شنبه .....عزتتون مستدام


 
 
دوشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

حدس میزنم خیلی از شماها هم این حس من رو داشته باشید شاید هم نداشته باشید نمیدونم...(حستو بگو دیگه چقدر کشش میدی!)
داستان سر مقایسه نوع برخورد با بعضی پدیده ها تو دوره کودکی و بزرگسالیه...
یادمه بچه که بودم اگه کارنامه خوبی میگرفتم...اگه نمره خوبی می گرفتم تو امتحانی...یا اگر هر موفقیتی کسب میکردم و مشمول کسب جایزه یا هدیه ای میشدم...
یا مثلا اون زمانی که خاله شهرستان زندگی میکرد و میخوا...ست با بچه هاش بیاد دیدن ما و همیشه دست خالی نمیومد یا مادر بزرگه که سالی یه بار میرفت فرنگ دیدن بچه هاش و وقتی برمیگشت سوغاتی میاورد...حد اقل تا یه هفته خر غلط میزدیم از خوشی با اون هدیه! با اون سوغاتی...یا اون موقع جوکها مثل الآن اینقدر مکرر و به وفور نبود...تو تلفنهای دستی دست هرکسی هم نبود! وقتی یه جوک میشنیدیم از ته دل می خندیدیم...
من دلم اون از ته دل خندیدنه رو میخواد! نمیدونم سالهاست که از ته دل نخندیدم...
مشکلاتی هم که حل میشه موفقیت کاری یا تحصیلی یا اقتصادی هم که به دست میاد نهایتش ده دقیقه بهش فکر میکنم و لبخندی از پیروزی رو لبهام میشینه! بعدش دوباره مسیر زندگی...یه چیزی هم که واسه خودم میخرم همینه ...نیم ساعت باهاش ور میرم میذارمش کنار تا بعد یه وقت برم سراغش...نمی دونم مشکل از کجاست و نمی تونم تشخیص بدم... یا مال زیادی داشتنه...یا مال ریتم تند شده زندگیهای امروزی به واسطه تکنولو‍ژیه...یا کالاهایی که امروز تولید میشن چون برای سوده و رفع نیاز نیست دیگه روح ندارن! (مثل خونه های بساز بنداز!) یا مثل دعوای جاروبرقی و فرش ماشینی...( فرش یه وقتی ارزش زیادی داشت مادر بزرگه جاروشو زیر آب نم میداد آهسته از رو خواب فرش فرشو جارو میزد که غبار روبی بکنه میدونست یکی نشسته چندسال وقت و چشم گذاشته یک گره یک گره فرشو بافته...حالا نه فرش ماشینی فرشه جارو هم که دیگه قربونش برم 5000 وات! کرک که هیچی تیکه خود فرشو میکنه...! )
خلاصه شادی جان یه خنده از ته دل جان دلم تنگته!


 
 
جمعه
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳
 

7:55 دقیقه صبحه...
تازه از خواب پا شدم
  چشمامو یه شیکم سیییر مالیدم.
خوووب...که امروز جمعه س.
بذار فک کنم ببینم امروز کی میاد کی نمیاد و کی میره کی نمیره...
حالا که هنوز تو رخت خوابم بذار گوش کنم به صداهای مختلف ببینم چه صدایی میاد چه صدایی نمیاد.
صدای گنجیشک میاد...صدای جیرجیرک میاد...
صدای اتوبوس سرویس شرکت ایران خودرو که میاد وکارمنداشو میبره نمیاد...
صدای بوق دزدگیر ماشینهایی که با...ید درشون باز بشه و راکبینشونو ببرن سر کار هم نمیاد...
صدای خش خش جاروی رفتگر میاد...
باد میاد...
بوی محبوب شب هم با خودش میاره...
بوی خفیفی از یاس اونطرف پنجره اتاق هم داره میاد.
بوی شیر جوشیده ماست بند محل هم که همین نزدیکیهاست مغازه ش هم با باد داره میاد...
بوی نون جوی تست شده فریال هم داره میاد...
صدای آهنگ خداخدای مستون مرتضوی از تلوزیون هم حالا بلند شده و داره میاد...
این یعنی وقت صبحانه س و فریال بیدار!
پاشو پاشو جمع کن خودتو دیگه ول کن کی میاد کی نمیادو! نقدو بچسب نسیه پیش کش!
در کل هر چی بوه و صداس میاد...
هیییچ آدمیزادی فرسنگها راه تا کرج نمیاد!!!
پ ن:یه صدای همه گیری که چون ریتم یکنواخت داشتو همه ش تو گوشم بود و واسه همین بهش توجه نکردم صدای خر خر بابام بود!!!

 
 
پنجشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢
 

واقعیت اینه که اگه تو فرایند ورزش کردن تفریحی نهفته نباشه...
و هدف از ورزش کردن فقط سلامتی باشه...
اون ورزشه ممکنه از لحاظ جسمی کارشو خوب انجام بده و تاثیرشو رو بدن بذاره اما در طولانی مدت خیلی خیلی خسته کننده و خوره روح میشه...

پ ن :مثل دویدن تک نفره یا پا زدن رو دوچرخه ثابت


 
 
چهارشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢
 

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پ ن 1: بذار حلوا به چشم بمالیم و جریان زندگی را از شیرینی دریچه حلوا ببینیم و بچشیم و مزمزه کنیم!
شاید با حلوا حلوا گفتن کاممان رو به شیرینی رفت...!
پ ن 2: نگران نباش برف پاک کن چشمام خوب کار میکنه ...نمیذارم دنیام همه قهوه ای دیده بشه!!!

پ ن 3:قهوه ای چند بخشه؟ اگه دو بخشی باشه شیرینه چشیدمش...خوش مزه س ولی اگه یه بخشی باشه...( اونو غیر مستقیم میچشانند بهمان)


 
 
سه شنبه...
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠
 

آب...
چه تو یه چاله
یه گوشه ای تو مسیر رودخونه دربند گیر بیافته...
چه پشت یه کیسه زباله تو یه جوی باریک تو اسلام شهر اسیر بشه...
راکد میشه
ساکن میشه
مرداب میشه
بو میگیره
افسرده و بی نشاط میشه و زلالیشو از دست میده
این مساله در بین خیلی از ما انسونها هم نمود داره!!!


 
 
جمعه...
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦
 

از آقا ملات می پرسم...
ببینم آقا ملات جان به نظرت جمعه گله یا پوچه؟
آقا ملات لبخندی زد و گفت:
جمعه ها یا روز انجام کارهای عقب افتاده س
یا روز رفت و آمد و دید و بازدیده
یا روز پیک نیک
اینجوری گله
ولی اگه هیچ کدوم از این برنامه ها رو نداشته باشی پوچه!
پوچ پوچه!
گفتم: گل گفتی آقا ملات!!!

 
 
دوشنبه
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 

دنیای امروز دنیای امواجه
امواجی که شور می آفرینند.
شاید باخودی شاید بی خودی
و احساس می کنم آدمها حساس تر شده اند و زود تر و بیشتر و عمیق تر تحت تاثیر اخبار و حوادث جریان ساز مهم و غیر مهم دور و ور خودشون قرار می گیرند.
دو روزه که تمام فیس بوک شده ایتالیا و اسپانیا ! ایرانی و ترک و آمریکایی و...هم نداره
عکسهای خانومها و آقایون طرفدار ایتالیا و اسپانیا رو تو صفحات دوستان هم اسیر می کنند. صحبت میکنند بحث میکنند...خط و نشان میکشند...کری می خوانند...خودشان راسرگرم میکنند.پیش بینی نتیجه میکنند...
همین اتفاق در مورد مرگ سردار اپل هم افتاد.
این نشون میده شاید این که میگن دنیا داره تبدیل به دهکده جهانی میشه داره متحقق میشه.
ای کاش ای کاش ای کاش اما در تمام موارد این امر متحقق میشد...

پ ن: نوشته شده در صبحگاهان دوشنبه درشبکه اجتماعی آبی


 
 
به یکشنبه...
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 
سلام یکشنبه!
تا اینجاش که یه آسمون آبی بهم دادی...
چهارتا گل از گلدون یاس رازقی...
یه غزل خوشگل از حافظ...
یه پند آموزنده از مثنوی مولانا...
نون جو با پنیر لیقوان...
شیر داغ با خرما...
ترکیب آب جوش با یه قاشق کاکائو با عسل
یه شمع روشن با یه هم صحبت خوب و همیشگی موقع صرف صبحونه...
یه محیط شاد برای رفتن و کار کردن...
... یکشنبه عزیز تا همین جاش دستت درد نکنه که این همه سخاوتمندانه این همه ثروت بهم دادی هنوز روز به نیمه نرسیده!
امیدوارم لیاقت داشتنشو بتونم از خودم نشون بدم...
درست خرجش کنم...
درست ببخشمش...
به هر حال ...
ممنون یکشمبه جان واسه همه چیز...
پ ن: نوشته شده در صبحگاه یکشنبه در شبکه مشبک اجتماعی آبی

 
 
آی غرغر میکنم...
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
 

این روزا وفادار موندن به بیان نقاط زیبای زندگی  برام خیلی آسون نیست در داخل ایران بودن و غربت نشینی و تنها امید داشتن به این که کار کسبی که راه انداختی حد اقل تو رو به یه جایی برسونه و یه مازادی غیر از این دلخوشی که حداقل صبح به صبح یه جایی داری واسه رفتن و یک کاری داری واسه انجام دادن برات داشته باشه یه کمی دور از ذهن داره به نظر میرسه! اینکه مدت زمان زیادی نتونی تفریحی بکنی و به اون جاهایی که مورد علاقه ات باشه نری ( و به قولی زندانی کارت باشی) و دایره کلمات روزانه ات محدود به لغات خاصی باشه و آدمهای دور و ورت هم همین طور در طولانی مدت وقتی تداوم پیدا کنه برای چند سال کسل و افسرده ات میکنه.برای من این کسالت یه یک هفته ای به اوج خودش رسیده بود...

به همین دلیل بیشتر این روزا روزمرگیها و دلتنگیها رودر توییتر توییت میکنم. حس و حال این که دنبال نقاط زیبا بگردم ندارم

یه بخشی از این تویت ها رو اینجا میارم...

هفده ژوئن: هر جور با این جیک جیکو ور رفتم پسورد اکانت قبلیمو بهم نداد.مجبور شدم یکی نو بسازم

هجده ژوئن: فسردگی را به نوای جیک جیک بیان کنیم... جیییک...جیییک...جیییک

بیست ژوئن:

فکر میکنم سرما خورده باشم زیر پنجره باز در هوای خیلی خنک شب هنگام سی ام خرداد دو سه ساعت مداوم بارون و باد و رعد و! برق داشتیم

بیست ژوئن: یه هفته س روحا خیلی خسته ام... روحه پدر سوخته این خستگی رو به جسمه تسری داده! دو سه روزه تخت پشتمم هم تیر میکشه!

بیست ژوئن: دنبال امید گشتم واو قهر کرده و رفته بود! سامان هم رفته بود...همه یاران موافق جملگی از دست شدند بی این که بی مهری نثارشان کرده باشیم!

بیست ژوئن: امیدوارم این سخت کار کردن سراب امیدواری ام نباشد! تنها مجرای امیدورزی است! فعلا که ثمره تلاشهایم سه تا صفر از بهای ملک عقبتر است

بیست ژوئن: بیخود نیست سامان گذاشته رفته! رفقای ناباب ورش داشتند بردنش!وقتی وارد بازار کار شدم سوار خر بودم.تورم تو فرست کلاس بوینگ 747 داشت ویسکی میزد

بیست ژوئن: از فیس بوک به خاطر شلوغیش و دایم تحت کنترل بودنش زده شدم. اینجا خلوت تره.کنج دنجه

بیست ژوئن: امروز از اون روزهاییه که از بس دیر میگذره اصلا نمیگذره

بیست ژوئن: این روزا بیشتر به این فکر میکنم که چه جوری میتونم به این زندگی لعنتی سروسامون و آرامشی بدم... همه مسیرها به پول یا یه پشت محکم ختم میشه

بیست ژوئن: در آستانه سی سالگی به سر میبرم با هزار اندیشه اما اندیشه ابتر اقتصاد خرابه

بیست و یک ژوئن: ام روز هم مثل دیروز...با هیییییچ تفاوتی!!! شروعش کردیم. 14 ساعت دیگر تمام میشود

بیست و یک ژوئن: اقتصاد این زمانه کاری کرده که فقط باید به برنده شدن یه جک پات امیدوار بود

بیست و یک ژوئن: باید گفت نابرده رنج گنج میسر میشود.اگر رنج ببری و کار کنی روز مرگی کردی.باکارکردن به جایی نمیتوان رسید.منظور تشکیل زندگی مشترک و استقلالو پس اندازی برای آینده و...

بیست و دو ژوئن: پاره های تنم مهمانم اند..پریچهر و شیرین و نسیم و آرش و مامان بزرگ..خوشحالم! خوشحال

بیست و سه ژوئن: امروز شنبه س. دیشب خواب خوبی کردم البته بماند که رویای بدی توش نازل شد! خواب مرگ یکی از بستگان مادری. اما خواب عمیقی بود خلاف همیشه

بیست و سه ژوئن: شنبه خوب شروع شد.با یه صبحانه راضی کننده.تصمیم گرفتم صبحاانه رو زودتر از همیشه بخورم.همیشه یعنی هشت و نیم تا نه.دلم میخواد تا 7ونیم بخورم

بیست و سه ژودن: اول تیر رفتم دنبال مجلات اول ماه نبود...

بیست و سه ژوئن: امروز که سومه رفتم بازم نصفش بود نصفش نبود.داستان همشهری بود.تجربه نبود.نافه نبود نگاه نو نبود.خسته شدم از بی نظمیهاشون

بیست و سه ژوئن: هر دفعه باید تاکسی بگیرم برم مرکز شهر! کنف بشم و برگردم...یه مجله رو آبونه شدم قربونش برم پست انقدر نیاورد و مجله شماره هاشو هی فرستادکه...

بیست و سه ژوئن: سر آخر از دفتر مجله زنگ زدند گفتند شماره حسابتو بده باقی پول آبونمانو بهت برمیگردونیم! گرفتار شدیم

بیست و سه ژوئن: گرفته بودمم تخت خوابیده بودم بعد از خوردن ساندویچ الویه از دیروز مانده تلفن زنگ زد یک دو سه...با صدای دورگه گفتم الو...الو...الو....

بیست و سه ژوئن: شنیدم به جای صدایی از جنس صدای آدمیزاد یه صدایی از جنس صداهای بهشتی شروع کرد به وارد شدن تو گوشم...نوای سه تار بود

بیست و سه ژوئن: توهمون خواب و بیداری منو برد به دنیایی خیالی دنیایی که توش طبیعتی زنده دیدم.دامنه کوهل پردرخت...نسیمی به صورتم میخورد بوی رطوبت میومد

بیست و سه ژوئن: لای درختها تو تپه نشسته بودم داشتم دشت روبه رو رو که رودخونه ای آرام از میونش عبور میکرد تماشا میکردم.

بیست و سه ژوئن: دوتاقطعه نواخته شد اولی پرواز رو به یادم آورد که باهاش به اون طبیعت زنده رفتم دومی در شور تو اون دشت بهم میگفت تو به بی نیازی رسیدی پسر

بیست و سه ژوئن: کاوه بود یاد من کرده بود ساز و برداشته بود گذاشته بود جلوی گوشی تلفن و بداهه زده بود. بعد هم بی اینکه حرفی بزنه قطع کرده بود.

بیست و سه ژوئن: بهش اس ام اس دادم گفتم سیزده دقیقه منو بردی به دنیای خیال...زندگی بخشیدی...ممنون

بیست و سه ژوئن: برخلاف صبح عصر فروش خوب نبود! اصلا خبری نبود. نه و ربع تعطیل کردیم

بیست و سه ژوئن: کاسه سالاد از ظهر آماده  تو بغلمه لپ تاپ رو پامهدارم برنامه دکتر محیط رو میبینم. خیلی با سواده! خییییلی! چشم اقتصادیمو خیلی روشن کرده

بیست و سه ژوئن: فرانسه اسپانیا شروع شد دارم سیب گلاب میخورم.عزیییزه.

بیست و چهار ژوئن: دیروز ظهر یک ساعت خوابیدم دیشب 8 ساعت نخوابیدم. در مبارزه مستقیم و تن به تن با خوابم امروز.از صبح تا حالا

پ ن: نتیجه گیری نهایی:

 ولادمیر: خب، حالا چی کار کنیم.
استراگون: بیا هیچ کاری نکنیم. این مطمئن تره!

در انتظار گودو
(پرده ی اول)
ساموئل بکت
ترجمه ی بهروز حاجی محمدی

 


 
 
دوشنبه و جواد یساری
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 
صبح دوشنبه ساعت شش و نیم از رخت خواب جست.
عزمی جزم کرد.
لپ تاپشو باز کرد.
یکی از این کنسرتهای خودساخته 100000 نفری جواد یساری رو گذاشت.
احساس گرسنگی نمیکرد...
چیزی نخورد.
دستمال کهنه ای پیدا کرد.
زیر شیر آب نمش داد.
افتاد به گردگیری اساس منزل.
به این امید که غروب دوشنبه خاکستری نشه و کسی بدون اون نوک کوه نرفته باشه! اونطور که فرهاد روزهای هفته رو شمرده بود.
روز روز تعطیل رسمی بود.
شاید روز تعطیلی مغز
روز فوران احساسات.
دوشنبه مال خود خود خودش بود!
اصلا سند مالکیت اون روز دوشنبه رو یساری به نامش زده بود!
زنده باد نم و خاک روی دستمال گردگیری!!!
پ ن:ای نه دله ده دله دل یک دله کن آن دل که به غیر ماست آنرا یله کن

یکبار به اخلاص بیا بر در ما گر کام تو بر نیامد از ما گله کن

 
 
سیب زمینی
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 
زنده باد سیب زمینی!!!
زنده باد کلرودیاز پوکساید پنج میل!
خداوند تبارک و تعالی کاشف فرمولش رو از شر مصرفش دورنگه دارد.
عجیب آدمو مثل سیب زمینی بی رگ میکنه!!
یه وقتایی سیب زمینی بودن بدجور میچسبه!
اون وقتایی که دلت میخواد به هیچی فکرنکنی و هییییچ نگرانی ای نداشته باشی!اصلا دنیا رو آب ببره و توی سیب زمینی رو خواب!

 
 
تغییر الزامیست...
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
 

مدتیست به تغییر تیتر وبلاگ که نقاط زیبای....است فکر میکنم.

دیگه هم عقلانی نمی دونمش چون زیبایی ماهیت وجودیش با وجود ضدشه که معنی پیدا میکنه و آدم عاقل و منصف اونه که هردوتا رو با هم ببینه نه فقط زیبایی رو! درسته که وفادار موندن به زیبایی صفت نیکو و برجسته ایه اما نادیده انگاشتن و حذف نابخردانه دشمنی که هست ( وجود دارد) کاری سنجیده و عاقلانه نیست.

کسی پیشنهاد جدیدی داره واسه تیتر این وبلاگ؟


 
 
تکست مسج
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
 

می پرسه: چطوری رفیق؟

میگم: مثل همیشه ، ظاهرمو سعی می کنم با نشاط نگه دارم...لبخند می زنم...به گلدونام سلام می کنم...با برگها با گلهاشون گپ می زنم...

باطن هم که اون زیره! گور باباش! می خواد خوب باشه می خواد بد...!


 
 
تجربه دماغی!!!
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 
پیرمرد کچلی جلو آینه تو دستشویی با موچین به موی دماغش ور میرفت...
نوه از روی کنجکاوی کنار دست بابا بزرگ وایساده بود داشت تلاش و تقلای پیرمرد رو برای تحمل درد کندن نگاه میکرد...
گفت: بابا بزرگ...
جونم بابا جون...
میگما...اگه موهای سرتونم مثل موهای دماغتون اییینقدر محکم به سرتون چسبیده بود نمی ریخت!!! نه؟؟؟

 
 
دیگران و حال خوش
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 
هیچ وقت دوست نداشتم ماسک به صورت بزنم...یا فیلم بازی کنم که همه چی میزونه اوضاع روبه راهه من خوشحال و راضی ام و...همیشه رو بازی کردم هرجور بودم همون جور بودم.
آدم هر روز صبح که از خواب پا میشه اوضاع و احوال روحیش یه جوره! اولین و پیش پا افتاده ترین فاکتور واسه میزان خوش اخلاق بودنش اینه که چقدر شب خوب خوابیده باشه یا بدخواب شده باشه!
حالا مشکلات و مسائل دیگه ای که امکان حل کردنش همیشه دست خود آدم نیست رو بذاریم کنار!
باید با اطرافیان این مساله رو یک بار واسه همیشه حل کرد که اگر همدیگه رو دوست داریم همه جوره پذیراش باشیم.با خوش خلقیهاش با شادیهاش با نگرانیهاش با فشارهای روحیش و قص علی هذا...
ما چنین گفتیم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمر!

 
 
در پنج روایت...
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

1:

پارک ملی حفاظت شده کنیا

یک چیتای گرسنه بعد از تعقیب و گریزی نفس گیر و خسته کننده ماده آهویی را شکار کرده، گردنش را فشار داده ،خفه کرده و حالا شکار آماده خوردن است.

جیغ جیغ جیغ...

چیتا سر بلند میکند...

هشت کفتار دوره اش کرده اند...

نعره ای می کشد...

هنوز یک تکه از ران ماده آهو را نخورده است. کفتارها حلقه را تنگ تر کرده اند...

چیتا نعره بلند تری می کشد... کفتارها کمی عقب نشینی میکنند... چیتا مشغول می شود. وقتی سر بلند میکند در جوار خود کفتاری را می بیند که اولین گاز را به شکار زده است...

چیتا گرسنه شکارش را رها می کند و می رود...

2:

جاده روستای قره چشمه به آزادشهر روبه روی کوره آجر پزی

صحنه تصادف یک پژو چهارصد و پنج با یک ماده گاو که وارد جاده شده است.پژو آسیب مختصری دیده است. راننده اش از ماشین پیاده شده  به زمین و زمان فحش می دهد.خط ترمز بلندی روی آسفالت جاده جا انداخته است.حسن کوره چی از صدای بوق ماشین و بوی لنت ترمز بیرون دویده . گاو دراز به دراز کف جاده افتاده .پوست بدنش در اثر کشیده شدن روی آسفالت زخمهای بزرگ اما سطحی برداشته. توان بلند شدن ندارد.چند بار برای بلند شدن تلاش کرد. اما نتوانست.ماغ های سوزناکی می کشد.

حسن کوره چی می گوید : این گاو مال منصوره.

قرقرقرقر صدای تراکتور بهادر پسر ملای ده می آید. حسن بدو میره پیش بهادر بهش میگه: با تراکتور میری منصورو صدا کن بیاد سر جاده گاوش تصادف کرده...بعد میره تو دفتر کوره تلفن میزنه به ناصر قصاب ، قصاب آزادشهر

حسن: سلام حاجی. حسن ام. حسن کوره چی ...کوره آجر پزی تو جاده قره چشمه.پارسال دوتا بار آجر از اینجا بردی واسه ساختن خونه دومادت...

ناصر: آها...ها...ها...سلامو علیکم...چه حال؟ چه احوال؟ خوبی حسن آقا؟چه خبر؟

حسن: سلامتی حاجی. خواستم بگم رو به رو کوره گاو یکی از دهقونا تصادف کرده خورده زمین...میای اینجا ذبحش کنی؟

ناصر:یعنی نمی میره تا یه ربع دیگه؟ پونزده کیلومتر راهه!

حسن:نه بیا حاجی. ایشالا که نمی میره بیا...

پانزده دقیقه بعد...

منصور دوان دوان داره از وسط زمینها میاد.صورتش خیس عرقه. جوونه از خستگی اما نفسش در نمیاد. حسن میره به استقبالش. منصور دولا شده دستهاشو گرفته رو زانوهاش نفس نفس میزنه.

منصور: سلام حسن. چی شده؟ چه خبر؟

حسن: سلام. بهادر بهت نگفت؟

منصور: نه...گفت برو سر جاده حسن کارت داره...!

حسن دستش رو گرفت از پشت پژو اومدند جلوی ماشین...منصور دوتا دستشو گذاشت روی سرش دو زانو نشست...

بهت زده گفت: بیچاره شدم...چند ثانیه بعد باز گفت: بیچاره شدم...باز گفت: بد بخت شدم... زندگیم رفت...!

صدای بوق ممتدی به گوش رسید

بنز دویست و سی لجنی رنگی از دور پیدا شد...ناصر بود. از ماشینش پیاده شد. به صحنه و به گاو نگاهی کرد و رفت سراغ ماشینش. از در طرف شاگردیک کارد بزرگ با یه سوهان با چهار تا دسته اسکناس باند رول پیچی شده در آورد و اومد کنار منصور: سلام...این گاو مال توه؟

منصور رو زمین نشسته سرشومیون پاهاش گرفته چشماش تر شده از اشک...آره مال منه...

ناصر: بیا بیا این پولو بگیر چهارصد تومنه...راضی هستی؟چهار دسته اسکناسو گذاشت رو زمین کنار دست منصور...

منصور نگاهی بهشون کرد و سرشو آورد بالا با صدایی که به سختی از ته گلوش در میومد گفت: این حیوون یه میلیون قیمتشه حاجی! این تموم سرمایه زندگیمه...!به پشتوانه این حیوون زندگی میکنم...شیرش...گوساله هاش..

ناصر:بگو خدا بده برکت...یه میلیون بود...تا پریروز بود که شاگردمو فرستادم واسه عید قربان نهصد تومن نقد ازت بخرش که تو نفروختی! حالا بجنب اگه حیوون همین جوری بمیره کوفت هم گیرت نمیاد!

منصور: حاجی...بی مروتی نکن...گریه می کرد....

ناصر: بگم بسم الله رو؟... کارد رو به سوهان می کشید...

منصور: تو رو خدا یک کم بیشتر بخرش حاجی...به جان بچه هات قسمت میدم حاجی...دارم بیچاره میشم...

ناصر: خدا بده برکت...قدرشو بدون... دو دقیقه دیگه دیر بجنبی همین هم از کفت رفته ! بسم الله الرحمن الرحیم...گوش تا گوش سر گاو رو برید . رفت کنار جاده جلوی یک وانت رو گرفت پشت وانت نایلون پهن کرد حسن هم هفت هشت تا از کارگرهای کوره را صدا کرد .گاو رو گذاشتند پشت وانت ... بنز راه افتاد وانت هم پشت سرش...

منصور هنوز روی زمین نشسته بود  دستهایش دور زانوها حلقه شده سرش روی دستها رو به زمین بود...در غروب آفتاب نسیم ملایمی می وزید...اسکناسهای دوهزار تومانی محبوس میان باند رولها کنار پای منصور روی زمین تکان می خوردند...

3:

آقایی با کت و شلواری مرتب و موهای جو گندمی وارد بانک شد و یک راست طرف میز رئیس شعبه رفت...

سلام آقای رئیس ...دستم به دامنت روزنامه آگهی مزایده چاپ کرده ... اولین مشتری که بیاد اساس خونه ام رو میریزن بیرون...یک کاری بکن...

رئیس بانک: آقای سعیدی...برادر من  بانک سه بار بهت اخطار داده . باز پرداخت وامت عقب افتاده  تا همین جاش هم من با کمک سابقه و خدماتم به بانک ریش گرو گذاشتم و هی عقبش انداختم !هیچ کاری دیگه از دستم بر نمیاد...حسین آقا...یه دقیقه بیا اینجا...

مامور گارد بانک با اسلحه میاد جلو...

رئیس بانک: شیفتت کیه؟

گارد بانک:ستوان صداقت قربان.

رئیس بانک: خبرش کن بیاد بانک  یه نماینده هم همراهتون میفرستممیرین بنگاه معاملات ملکی صدف تو خیابون شهید یوسفی .نماینده بانک ملک این آقا رو میفروشه به هر کی تو مزایده برنده شد...

سعیدی: آقای رئیس ..من کاسب بودم...شریک داشتم...شرکا سرم کلاه گذاشتن...پولمو خوردن...کلونتری پرونده باز کردم...تازه دو ساله خونه دار شدم. چهل و هشت سالمه.بیست ساله با زنم تو خونه های مردم مستاجری کردیم...خدا رو خوش نمیاد...

رئیس بانک:حسین آقا این آقا رو راهنماییشون کن بیرون کارمون تموم شده.بفرمایید آقا...

دو ساعت بعد معاملات ملکی صدف

نماینده بانک و گارد مسلح بانک و آقای سعیدی و آقای مظفری بنگاه دار نشسته اند منتظر آقای سجادی...آقای سجادی اینقدر چاقه که به زحمت از در بنگاه تو میاد. نفس نفس زنان سلام و علیکی می کنه و با همه دست میده و روی مبل ولو میشه. بعد از چند لحظه که میگذره و نفسش چاق میشه میپرسه:

آقای مظفری جریان خونه چیه؟

مظفری: سند خونه این آقا که الآن با شاگردم رفتی دیدی در رهن بانک بوده ، ایشون از پس باز پرداخت وامشون بر نیومدن بانک خونه رو به مزایده گذاشته بود به قیمت پایه 68 میلیون تومان شما حالا گفتی 75 تا که تا الآن که آخر ساعت کاری امروزه بالاترین قیمتهبنابراین خونه مال شماست. چطوری میخواین مبلغشو بپردازین؟...

سجادی: دوتا چک تاریخ روز میدم یکی 68 تا به ایشون ( با سر به نماینده بانک اشاره میکنه) و هفت تای ما بقی رو هم به این آقا ( با اشاره به سعیدی) شیرینی شما هم محفوظه!

سعیدی : بابا پدر نامردها اون خونه حداقل 98 میلیون پولشه ! یه ذره کوتاه بیاین! سر من کلاه گذاشتن وگر نه قسطهامو میدادم! کف این دست مو نداره هی میگین بکن !بابا به خدا پیش اومده...دست من نبوده ...! پولمو خوردن...! با این هفت تومن من هیچ جا رهن هم نمی تونم بکنم! رحم کنین...

سجادی چک هاشو نوشته یکی رو میده به نماینده یکی هم به سعیدی  یک پاکت خیس عرق شده رو هم از جیب توی کت اش در میاره میده به مظفری بنگاه دار... میگه :کارهای اداریش بمونه واسه فردا وکیلم میاد پیگیری میکنه...آقای مظفری قول نامه رو هم که امضا کردم...امری نیست؟

مظفری: نه قربان. خیلی ممنون...

نماینده و گارد بانک هم خداحافظی می کنند ...

سعیدی میاد بیرون و دو ساعتی توی ایستگاه اتوبوس اونطرف خیابون میشینه و خیره خیره تو هپروت خودش رو به رو رو نگاه میکنه... اتوبوسها در تردد اند و مسافرهای سوار شده و پیاده شده بی توجه به او پی کار خودشان...

4:

ساعت ده و نیم شب .... تلفن منزل زنگ میخورد ....یکی..... دوتا...سه تا...لیلا گوشی رو برمیداره

لیلا: الو...

حسین :سلام لیلا خواب بودی ؟ مامان اینا کجان ؟

لیلا : سلام ... چرت میزدم .یک لقمه غذا بود واسه ات گذاشته بودم رو اجاق نمیدونستم میای اینجا یا میری خونه خودتون ... مامان اینا رفته اند خونه دایی صفر عید دیدنی . من یک کم بیحال بودم ، ته گلوم درد میکرد ، تو هم که نبودی نرفتم باهاشون . کجایی  ؟ شب میای اینجا ؟

حسین : نه یه مسافر به تورم خورده در بستی میرم چالوس تا برگردم صبح است  پول خوبی گیرم میاد 45 تومن باهاش طی کردم . لیلا : مواظب خودت باش . تو جاده احتیاط کن ...

حسین : باشه فعلا خداحافظ ...

ساعت 3و 45 دقیقه بامداد با صدای زنگ تلفن پدر لیلا از خواب بیدار میشود ... بله بفرمایید

صدای ملایم خانمی از پشت خط میگوید : آقا سلام شبتون بخیر من از بیمارستان چالوس تماس میگیرم شما با آقای حسین پاکدل نسبتی دارین ؟

 بله دختر من یکسال پیش به عقد ایشان در آمده داماد ما هستند چطور مگه ؟ 

 - ایشان با ماشین تصادف کردند آوردنشون اینجا . هر دوتا پاشون شکستگی داره  داریم آمادشون میکنیم فردا صبح جراحی میشن...مدارک ماشین و مدارک بیمه خودشونوهر چیز دیگه ای که فکر میکنین لازمه با خودتون بیارین....

 فردا ظهر بیمارستان چالوس:

یه صدای زمختی داد و بیداد میکنه توی راهروی بیمارستان  که صاحب این پراید لگن کی بود؟ حسین پاکدل کجاست؟ یه پرستار از جلوش در میاد که آقا یواشتر! اینجا بیمارستانه...!داره ترخیص میشه. یه جراحی کوچیک رو یه پاش انجام شده موقتا تا بره تهران...دومرتبه جراحی بشه!

 صاحب صدای نخراشیده میگه: میتونه بیاد پاسگاه؟

پرستار: به سختی! بهتره که استراحت کنه.

حسین در حالی که روی برانکارد نشسته میارنش جلوی پذیرش...مادر حسین و لیلا و پدرلیلا جلوی بخش ترخیص وایستادن تا پرونده مدارک پزشکیش بیاد...پدر لیلا از حسین میپرسه چی شد حسین آقا؟

 حسین:تو جاده نزدیک مرزن آباد بودم. جاده شونه خاکی نداشت از دو طرف. جلوی من یه نیسان راه میرفت. من آهسته پشتش می رفتم. تا خط ممتد تموم شد.نیسان ظاهرا خالی بود و راننده اش یه دیوونه!... اومدم سبقت بگیرم دیدم رو به رو هیچ ماشینی نیست. بعد یه دفعه دیدم یه ماشین شاسی بلند از یه فرعی در حالی که دید نداشت یه دفعه پیچید تو لاین رو به رو. من شونه به شونه نیسان هی به ماشین گاز میدادم که رد بشم و هی بوق زدم و چراغ دادم نیسان به جای این که ترمز کنه و راه بده رد شم گاز داد و راه نداد...راننده رو به رویی هم به جای این که سرعتش کم بود بره تو خاکی که اقلا من رد بشم نمی دونم چرا راه نداد و من باهاش شاخ به شاخ شدم. پلیس هم منو مقصر شناخت . نیسان هم رفت که رفت...بیچاره شدم بابا!

پدر لیلا: عیب نداره... خدا بزرگه!

مادر لیلا به لیلا آهسته میگفت: چقدر شب و روز کار کرد تا با این ماشین پول در بیاره برین سر خونه زندگیتون... آه...هی...روزگار...

پدرلیلا میره پیش راننده لندکروز  میگه : دیشب پلیس که اومد این دوماد ما رو مقصر شناخت بیمه رو داد به شما ، رفتی بیمه؟ چقدر میدن؟...

- دو میلیون...ولی ماشین من ده میلیون خسارت دیده هیچ جور هم نمیگذرم...

 پدر لیلا:ببین جوون...تو هم مثل پسر من می مونی...بیا این ماشین تصادفی رو ببریم بفروشیمش هر چی خریدن با پول بیمه اش بگیر و از بقیه اش به بزرگیت بگذر...من دخترمو یک ساله که به عقدش در آوردم...پدر و مادرش هم فوت شدن...خدام شاهده تو تمام این مدت تا تونسته روی ماشین کار کرده ...تازه دو هفته س تونسته یک قسمتی از پول رهن خونه اش رو بده یک کمیش هم من دادم...حالا دیگه هیچی نداره! اجاره خونه اش رو هم من بایست بدم از این به بعد...ماشین هم نداره که باهاش کار کنه دخترم رو هم بعد از یک سال نمی تونه ببره خونه اش! بیا بگذر بذار بدهی نداشته باشه حداقل...!

 - نه آقا...این لگنو شیرین بخرنش سه میلیون میخرن! دو میلیون هم از بیمه بگیرم تازه میشه پنج تا! پلیس و بیمه گفتن این ماشین ده میلیون خرجشه! نه آقا جون... نمی تونم...نمی تونم...!

پدر لیلا: پارسال این ماشینو قسطی خرید هنوز چهار سال دیگه باید قسط بده...

 رضا صدا میکنه:آقا جون...بیا ولش کن...خدا بزرگه...بعدا با لیلا یه فکری می کنیم...

 5:

توی بیشه یه شیر نر از گله رانده شده به سختی یه بوفالو شکار کرده و مشغول خوردن است...صدای ژیغ ژیغ لاشخورهاگوش را کر میکند...چهار پنج لاشخور در آسمان گرداگرد هم پرواز میکنند و چرخ میزنند...شیر یک طرف حیوان است و هفت هشت لاشخور آنطرف حیوان از سر و کول هم بالا میروند و با ولع حیوان را می خورند... شیر مجبور است دست بکشد. البته ته بندی خوبی کرده است...

 


 
 
سال نو
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦
 

زمان یک طیف پیوسته است.
ما ایرانیها یه چرخه درست کردیم...یک دوره تناوب تعریف کردیم و با خودمون تو جامعه مون قرار گذاشتیم که هر دفعه که به یک گوشه خاصی از این چرخه رسیدیم در اون تناوب خاص یه تیکه از زمانو ازش جدا کنیم و رنگ و لعابی ویژه بهش بدیم و جور دیگری شاید خوش آیند تر و خوش گوارتر و با مناسکی خاص تر از مناسک یا بی مناسکی زمانهای عادی و معمولی بقیه نقاط چرخه باهاش برخورد کنیم. به این ترتیب نوروز را پدید آوردیم...
چندین کارکرد براش تعریف کردیم که با گذشت زمان و عوض شدن نیازهایمان خیلی از این کارکردهای اولیه از بین رفتند یا دستخوش تغییرات کوچک و بزرگ شدند.
میخوام بگم مقام انسانیت ما انسانها بالا تر از رنگ و لعاب تصنعیه که برای رفع نیازهامون به این تیکه از زمان میدیم. شاید یک دلیل برای برگزاری این مناسک این باشه که دچار تکرار نشیم...تنوعی وجود داشته باشه...دچارعادت نشیم.یکنواخت نشیم.چشمامونو بشوریم و جور دیگه دیدن و از نگاه و دیدگاهی متفاوت دنیا رو دیدن رو تمرین و تجربه کنیم
آرزو میکنم این اتفاق برای همه مون بیافته و مجال داشته باشیم که به سمت کمال انسانی حرکت کنیم. به سمت تمام مسیرهای خوب. به سمت زیبایی...به سمت دانایی...به سمت نیکویی حرکت کنیم و در پناه اخلاق به تمام ایدآل های مادی و معنوی طیف پیوسته زندگیمون برسیم.
سال نو بر همه مون مبارک


 
 
تاکسی
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

پرده اول:

کرج میدان آزادگان...

برای این که ببینم نشریات جدید چی اومده و چی نیومده رفته بودم شهر کتاب. با یه بغل پر از مجله رسیدم پل آزادگان.

طبق معمول خطی های شهرک اوج سر جاشون به صف بودن منتظر مسافر. نوبت پژو 405 بود.عقب نشستم نفر آخر که مجبور نشم هی پیاده و سوار بشم. راننده پیرمردیه کت و شلوار پوش با موهایی جو گندمی که بیشتر به سفید میزنه.

سه تا مسافر دیگه هم سوار شدن...راه افتاد.

فاز اول هدفمندی یارانه ها تازه اجرا شده.

من طبق معمول نفر آخر شدم واسه پیاده شدن از تاکسی. همه مسافرها نرسیده به شیب سربالای خیابون اصلی شهرک پیاده شدند..از خواص زندگی تو کوهپایه یکیش هم همینه!

من: آقا ممنون از شما هر جا لطف کنین پیاده میشم.بفرمایید

یه اسکناس 1000 تومنی میگیرم جلوش

راننده با عصبانیت: چرا حالا که میخوای پیاده شی حساب میکنی؟

من با تعجب: چه فرقی می کنه!!!؟

راننده: فرقش اینه که تو این سربالایی من باید وایسم نیم لیتر بنزین بسوزونم که کرایه تورو پس بدم!

»ن هاج و واج: خوب پدر جان شغلتون همینه غلو نفرمایین نیم لیتر نمیشه تمام معطلیش ده ثانیه هم نمیشه! من پول خورد نداشتم تقدیم کنم.

راننده داد میکشه: خفه شو....!800 تومن بهم برمیگردنوه در ماشین تو هوا میمونه یارو گازشو میگیره میره!

در ماشین در اثر حرکت بسته میشه...

من همین جور وا موندم کنار خیابون...

این که از بابام هم گذشته جای پدربزرگمه باید ازش درس یاد بگیرم...!

این چه رفتاریه آخه پیرمرد! با خودم زمزمه میکنم...

 

پرده دوم:

مجلس ختم یکی از بزرگان فامیل برقرار بود در مسجد خیابان سهروردی شمالی.

لباس مرتبی پوشیده بودم و یک پالتو روی اون لباس مرتب...

وقتی از خونه اومدم بیرون زودتر اومدم با این هدف که از متروی تخت طاووس تا سر پالیزی که مسجده اونجاست رو پیاده برم که هم یاد قدیما رو زنده کرده باشم – زمانی رو که با فرخ از خونه میومدیم بیرون و تا سید خندان پیاده میرفتیم و از اون حرفهای فلسفی چرایی و چگونگی زندگی میزدیم زنده بشه – و هم دو تا کتاب فروشی تو مسیر رو ببینم و بهشون سر بزنم که یکی کتابهای قدیمی میفروشه سر تقاطع سهروردی تخت طاووس و هم کمال الملک که کتابفروشی عادی بود.

از مترو که اومدم بیرون دیدم اینقدر بارون داره میاد که نمیشه بی چتر راه رفت تو خیابون. من هم که بی چتر بودم! به ناچار تاکسی سوار شدم...

جلو نشستم.

یه اسکناس 1000 تومنی نو در آوردم همون اول مسیر دادم به راننده. همین جور که داشتیم میرفتیم یه خورده تو دستش باهاش بازی بازی کرد و بعد انداختش پشت پنل جلوی صفحه کیلومتر شمار...

تلفنم زنگ زد...

فریال بود... طبق معمول کجایی و چه میکنی و چه خبر و اینجا برق رفته و....

یه تلفن بی خاصیت!

یه مسافر سر چهار راه امیر اتابک پیاده شد. دومی تقاطع عباس آباد. سومی سر آپادانا و باز هم من شدم آخری..در نتیجه همه مسافرها رفته بودند و کسان دیگه سوار شده بودند.

سر پالیزی روبه رو پاساژ اندیشه گفتم آقا ممنون هر جایی شد پیاده میشم...

وایساد..

گفتم: ببخشید کرایه من 1000 تومن میشه؟

راننده: نه 700 تومن.

گفتم: من که اول مسیر یه 1000 تومنی نو دادم بهتون!

راننده با عصبانیت: نه آقا ندادی! خیالاتی شدی...

گفتم: إ آقا...! اونهاش...!

راننده: ندادی آقا...!

دست کردم تو جیبم یه 2000 تومنی دادم بهش همون 1000 تومنی خودمو بهم پس داد با دوتا سکه...

اعصابم خورد بود. چند وقت بود اوضاع مالیم بد جوری بی ریخت شده بود!

تو دلم به این شهر و مردمش و کسایی که عقلشون به چشمشونه و تاآدمو با یه پالتو و دکمه سردست و لباس مرتب میبینن فکر میکنن که دیگه هر کاری بخوان میتونن بکنن فحش میدادم! 1700 تومن کرایه واسه چهار قدم راه! آخ آخ آخ ک و ن م داشت میسوخت ! 14 کیلومتر راهو از شمالی ترین نقطه کرج که خونه ام باشه تا مترو  میام با 500 تومن اونوقت حالایی که ندارم این ق ر م س ا ق هم باید منو تیغ بزنه! فحش میدادم....

گفتم برم کتاب فروشی پنجره هم کتابها رو ببینم هم معلم زبان انگلیسی دبیرستانم که اونجا رو پاتوق کرده بود و میومد مینشست. پیرمرد آبادانی و خوش مشربی بود.

دیدم تمرکز ندارم. یک کله رفتم تو پاساژ اندیشه اونجا گشت و گذاری کردم و سعی کردم مساله رو فراموش کنم.

به نظر شما بالاخره کی باید به این جماعت پول داد؟؟؟

دیر بدی فحش میشنوی زود بدی منکر میشن!

 


 
 
مشکوکم آقا مشکوک...!
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
 

برای اصغر فرهادی و فیلمش احترامی خاص قایلم نه به خاطر این که اسکار گرفت چون هنرمند است و زبان هنر را برای بیان حرفهایش برگزیده است.
اما به من حق بدهید به این جوایز بین المللی مشکوک باشم...!
فکر میکنم محققا جهت دار داده میشوند...!
نه به خاطر ذات و زبان هنر که زیباست بلکه به خاطر هر دلیل دیگری که فکرش رابکنید این جایزه را به هر کسی که بخواهند میدهند....
دلیل حرفم چیست؟
شما نگاه کنید "جایزه صلح نوبل" را به کسی دادند که چهار سال آزگار است میگوید گزینه نظامی روی میز است...


 
 
آنجا که تکنولوژی مفاهیم و افعال نیکوی قدیم را هویت زدایی میکند...
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

اگه بگن دنیای مدرن و زندگی مدرن و مدرنیته هزار تا حسن داره من بازم دنبال گنده
کردن عیبهاشم و زیر ذره بین گذاشتن اون چیزایی که با اومدن مدرنیته از زندگی سنتی
ما به ناچار رخت بربسته!

 

یکی دیگه از اون چیزایی که این تکنولوژی ازمون گرفت هنر جوک گفتن و لطیفه گوییه!

قدیما جوک کم بود اونی هم که تو یه جمع جوک میگفت جوکو از حفظ میگفت نهایت تلاشش رو هم میکرد که لطیفه رو درست بگه اگه با لهجه باید بگه با لهجه بگه ...و قص علی هذا

حالا تو این ماسماسکهای دست مردم پر جوکه به جای این که وقتی به هم میرسند جوکو بخونن میفرستنش! وقتی هم یکی میخواد بخونه یه بار باید از فینگیلیش به پارسی دوبله ش کنه بعد بخونه که معمولا هم این کارو نمیکنن و همون جور دست و پاشکسته میخونن که آدم حالش به هم میخوره!

هر چیزی هم که عرضه اش زیاد بشه تو این قماش معمولا فوری لوس و بی مزه میشه

یا بد تر از اون وقتی تو هر کدوم از این شبکه های اجتماعی عضو میشی و تاریخ تولدتو توشون ثبت میکنی و اون به یه جماعتی چند ده نفره تو روز ولادتت به اونها یادآوری میکنه که امروز تولد توه و سیلی از تبریکات لوس و بی مزه و بدون سورپرایز و هیجان و تعجب و تحسین رو حواله ات میکنند اون هم از جانب کسانی که در طول یک سال شاید اصلا نبینیشون و تلفنی باهاشون صحبت نکنی و مجبور باشی به رسم ادب به یکایکشون پاسخ بدی و تشکر کنی واقعا رنج آور و خسته کننده و لوس و بی هویت میشه!


 
 
حرف حساب
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

امروز دوست دارم تو چند جمله یه حرف حساب بزنم:

 

از قول مذهبیون و مومنین شنیده ایم که خداوند ممکن است از حق خودش نسبت به انسانها گذشت کند اما از حق مردمان نسبت به هم (اگر پایمال شده باشد) گذشت نمیکند

بنابراین من اگر در این دنیای امروز تخصص و سواد انجام کاری یا پذیرفتن مسئولیتی در جامعه را نداشته باشم و بروم در آن جایگاه و تخصص بنشینم و ادعا بکنم که تخصص دارم یا ادعا کنم که مسئولیتم تخصص نمی خواهد یابا گذراندن لختی زمان و آزمون و خطا تجربی یاد میگیرم حق الناس را مراعات نکرده ام چون از نادانی من قطعا عده ای متضرر میشوند و این فعل از دیدگاه مذهبیون  و مومنین ایراد دارد.

به فرض من اگر نجار باشم و بروم توی مغازه لبنیاتی ماست بندی بکنم شما تصور کنید چه آشی شعله قلم کار با یک وجب روغن پخته خواهد شد!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمر...!


 
 
خرق عادت
نویسنده : رادفر - ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

ساعت یک ربع به سه بامداد روز سه شنبه

 

 

مکان پشت میز آشپزخانه

نمیدونم این چه حسیه که هروقت خونه تنهامیشم یه شکم سیر و پر شب بیداری واسه
خودم میتراشم!

اگه دست من بود بعد از ظهرهارو از صحنه روزگار محو میکردم!

عقربه کوچیکه ساعت بیولوژیک رو میکندم که اصلا نباشه تو صحنه زندگی بعد ساعت دو
بعد از ظهر میگرفم میخوابیدم تا ده شب...

ده پا میشدم شب رو سر میکردم دم صبح وقت گرگ و میش حتما سعی میکردم بیرون باشم
تو فضای باز...

وبیدار تا دوی بعد ازظهر و بدین ترتیب بعد از ظهرهای همیشه مزخرف از صحنه
روزگارم حذف میشدند!

شام مثل همیشه سالاد درست کردم خوردم و یه تیکه نون سنگک و پنیر و سبزی خوردن .سه
ساعته که قهوه ساز داره توسرش میزنه. صدای قل قلش تنها صدای خونه س. فریال خونه یکی
از اقوام دعوت داشته رفته شب هم نگهش داشتند.

ساعت نه و نیم از سر کار اومدم خونه. تا ساعت ده و نیم بساط سالاد درست کردن و
خوردنش بوده. بعد حین گاز زدن به یه کامکوات فسقلی یهو دلم واسه بابا تنگ شد!

تلفن رو برداشتم شمارشو گرفتم سه ربع با هم گپ زدیم... اون از وضع کاریش گفت من
از اوضاع کاریم گفتم. از فیلتر شدن سایت لغت نامه دهخدا گفتیم و تعجب کردیم.قرار شد
بگردم دنبال پی دی اف لغت نامه معین ببینم اگه رو نت هست براش بگیرم...

از این که امشب تلوزیون در تصرف کامل منه کلی گفتیم و پشت سرفریال صفحه گذاشتیم
و خندیدیم!.

بعد که دل تنگیها مرتفع شد و حرفامون ته کشید نون وپنیرمو خوردم و از اون موقع
بساط قهوه راه افتاد...

اول قهوه بعدش ۴ ۵ تا دونه بادوم کاغذی...

عادل با نودش میان تو جعبه جادوییم...

بعد قهوه با ۲ ۳ تا دونه گردو...

برنامه شهیدی فر هم شروع شده...

بعد کافی میت با پودرکاکائو به عبارتی همون شیرکاکائو با ۴ ۵ تا دونه نخودچی
کیشمیش بدون تیزاب...

ریموت تو دستمه یه خورده از نود یه خورده پارک ملت...هیچ کدوم چالشی و جنجالی
نیستن ضمن این که حرف مهمی هم نمیزنند.

شهیدی فر با ناصر چشم آذر مصاحبه میکنه نمیدونم با منوچهر نسبتی داره یا نه!

از طرز حرف زدنش خیلی خوشم نمیاد در هرحال...

خاموش میکنم.

ساعت یک و نیم شده

از اون موقع تو آشپزخونم.

ظرفهای خشک شده رو جمع میکنم.

حوصله لپ تاپو ندارم...

از صبح تا شب تو محل کار بابای تمام روزنومه های ایران و ای میل ها و وبلاگهای
خوندنی رو در آوردم.

چیزی واسه خوندن نمونده

هنوز به همون سی دی جاز و بلوز گیر دادم.

همون آهنگارو دوباره میذارم

یه پرتقال شهسواری پوست میکنم.

چه بویی...

به مجله داستان همشهری پناه میبرم

تو بخش درباره داستانش یه نوشته هست از یه خانوم اهل نیجریه به نام
جیماماندانگزی آدیجی (حالشو ندارم برم عینک مطالعه مو بیارم !چشمم نقطه های جیم و چ
رو تو اسم سخت این خواهر شکلاتی پوستم تشخیص نمیده!) باری تیتر نوشتار اینه : چطور
کلیشه ها به تنها روایت موجود تبدیل میشوند؟ خطر تک روایت

یه پاراگراف کوتاهشو براتون مینویسم:

داستانها اهمیت زیادی دارند . داستانها را برای بی هویت کردن و بد نام کردن به
کار برده اند.ولی میشود از آنها برای قویتر کردن و انسانی تر کردن استفاده
کرد.داستانها میتوانند منزلت آدمها را خرد کنندو همچنین میتوانند منزلت ویران
انسانها را ترمیم کنند...

در کلیت میخواد بگه همون کاری که رسانه های دیداری و شنیداری بی رحمانه و زبق منافع دارند هر کشوری رو
هر جور دلشون میخواد تو دنیا به مخاطبانشون معرفی میکنند نویسنده ها هم همون کار رو
میتونن انجام بدن واین آفت کار نویسندگیه که مثلا دیدگاهی که عموم مردم دنیا از
آفریقا دارند بچه هایی گرسنه و شکمهای از گرسنگی باد کرده با دنده هایی قابل شمارش
و مرگ در اثر ایدز و طبیعتی بسیارزیبا و البته قبایلی که معلوم نیست به کدام دلیل
همدیگر را نسل کشی میکنند! وحالا یک نویسنده آفریقایی یا غیر آفریقایی و سفر کرده
به آفریقا هم در داستانش فقط همین روایت را به کار ببرد و همین دید را بدهد در حالی
که هزاران وجه انسانیتر و زیباتر را هم میتوان به معرض دید گذاشت! یا مکزیکیها را
در آمریکا بیشتر با دیدمهاجران غیر قانونی و قاچاق و غیره میشناسند و یک مکزیکی یا
مکزیک رفته بیاید و در نوشته هایش برای مخاطب آمریکایی همانهایی که به خوردش داده
اند را بلغور کند!...

انسان و زندگی انسانی چندوجهیست...

خیلی خوشم اومد.

پرتقاله پوستش خشک شد

باز هم با همه خشکیش خوش مزه س

این وسط هی پا میشم آب میبندم به خیک کتری...

شاید بخوام چایی رست کنم...

از قهوه خسته شدم.

ساعت بیست دقیقه به چهاره

ته قهوه تو استکان خشک شده و ماسیده

شکلش تداعیگر هیچ شکل خاصی نیست...

چشمام خسته س.اما مغزم کاملا هوشیاره

اگه بگن دنیای مدرن و زندگی مدرن و مدرنیته هزار تا حسن داره من بازم دنبال گنده
کردن عیبهاشم و زیر ذره بین گذاشتن اون چیزایی که با اومدن مدرنیته از زندگی سنتی
ما به ناچار رخت بربسته!

ماه پیش پرونده مجله اطلاعات حکمت و معرفت درباره معماری بود. والبته طبق هدف
گذاری مجله معماری یا هر پرونده دیگه ای رو که بررسی میکنند ربطش میدن به مفاهیم
ذهنی و حکمت و معرفت و شناخت و فلسفه و...

اولین مصاحبه مجله با غلامرضا اعوانیه راجع به پیوند معماری سنتی با حکمت و
ویژگیهای معماری سنتی و تفاوتش با معماری مدرن.

فهوای این مقاله هم همین جمله س به بیان من که آقافضای آپارتمانهای معمول امروزی
در ایران تنها برآورده کننده نیازهای حیوانی انسان است نه نیازهای انسانی اش!

بخشهایی از مقاله رو براتون مینویسم...

معماری باید طوری باشد که به اصطلاح در انسان حس تفکر و تامل ایجاد کندو ارتباط
با هستی صورت گیرد.در بیشتر خانه های قدیمی در هر لحظه این امکان وجود داشت که
انسان با آسمان و فضای نا متناهی ارتباط برقرار کند.انسان احساس میکرد که جایی که
در آن زندگی می کندجزئی از آن فضای نا متناهی است. به نحوی این ارتباط برقرار میشد
یا حد اقل حیاطی در خانه ها وجود داشت. اما بیشتر خانه های کنونی ایین امکان را
ندارندو انگار انسان در زندان به سر میبرد.یعنی دیگر انسان مجال تفکر ندارد....

....امروزه به طور کلی هر علمی ارتباط خود را با حکمت از دست داده استنه تنها
معماری امروزی بلکه علوم جدید به طور کلی ارتباط خودشان را با علم الهی یا حکمت از
دست داده اندو هنر از صناعت جدا شده است.بنابراین اصل هنر سنتی معنوی است یعنی
پاسخگوی نیازهای مختلف مادی و معنوی انسان است.انسان ذاتا یک موجود معنوی الهی است
و هنر باید پاسخگوی این بعد معنوی وجود انسان باشد...

...مخاطب معماری چگونه انسانی است؟ انسان مورد نظر هنر معنوی یک انسان به معنای
انسان کامل .معنوی و الهی با تمام نیازهای اوست و بنابراین درواقع هنر سنتی به نفس
انسان برای رسیدن به کمال معنوی کمک میکند. به تعبیر دیگر هنر یا میتواند بازدارنده
راه کمال معنوی باشد یا میتواند به انسان در پیمودن کمال معنوی کمک کند و این امر
بستگی به این دارد که ما چه هنری را به کار بریم....

من این روزها خیلی به بعد کمرنگ شدن معویت در انسان امروزی و مدرن فکر
میکنم...(بین انسان معنوی و مذهبی شاید بتوان تمایزاتی قایل شد که من میشوم) حس
میکنم این کمرنگی خیلی میتونه ترسناک بشه...!

ساعت چهارو ربعه.

صدا از جنبنده ای در نمیاد!

نه جنبنده ای فلزی از جنس آهن پاره و دودزا و نه جنبنده های جاندارو
نازنین...

نه کلاغی نه خروسی بی محل.... نه حتی اردکهای ولو تو حیاط پسر کوچولوی
همسایه!

و نه صدای خش خش جاروی رفتگر نارنجی پوش پیر

فکر نمیکنم بخوابم!

گور پدر کسلی تمام مدت روز کاری فردا! فوقش به پر و پاچه ۴ نفر آدم بپیچم یا حال
ورق زدن روزنامه های چاپ صبح رو اینترنتو نداشته باشم!

زنده باد امشب که میتونم آزادانه سر و صدا کنم و تو آشپزخونه بپلکم و از شب تا
صبح بچرم!

این روزها کشش خوندن متنها و کتابهای بلندو ندارم! نمیدونم چرا!

خیلی وقت هم هست اینطورم!

دلیلشو نمیدونم... شاید نگرانیهای اقتصادی باشه که صاحبان ملک مسکونی و تجاریمون
زمان موعد تمدید اجاره رقمشون نجومی نباشه و بتونیم از عهده پرداختش بر بیایم و
بتونیم رو پا بمونیم و دوام بیاریم...

شاید هم دلایل نا مکشوف دیگری هم وجود داشته باشند!

ووووولش کن بیییی خیالش!

یک ساعت و نیم دیگه میتونم صداهای مورد علاقه مو بشنوم!

هوا که یک کم روشن بشه گنجیشکا و کلاغا شروع میکنن...

ساعت شیش هم منوچهر والی زاده با صدای همیشه شاد و باطراوتش برنامه شو تو رادیو
پیام شروع میکنه...

صداشو خیلی دوست دارم...

سبک اجراشم همینطور...

کاریکلماتورهایی هم که میخونه همینطور...

خلاصه هی همین طور و همین طور...

زیر کتری رو کم کردم...

چایی باشه واسه صبحونه

میرم رو مبل دراز میکشم...

ساعت کوک میکنم...

به امید ساعت شیش!

زنده باد گنجیشکا....

زنده باد کلاغا...

...

پ ن : حسن نصف شب وبلاگ نوشتن اینه که دست کم تا خروس خون فردا هیچ جانوری نمیاد
مطلب نخونده کله شو کج کنه و تو دماغی برات بنویسه وبلاگ خوبی داری بیا به منم سربزن تبادل لینک
کنیم! یا تبلیغات مسخره. فروش انواع شورتهای مامان گلی در سایت فلان شروع شد! بشتابید حراجش کردیم...! آی کفرم در میاد از این کامنتهایی که توجه گدایی
میکنند!

پ ن: از بی عفتی در کلامم عذر میخوام


 
 
کتاب هدیه دادن
نویسنده : رادفر - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

هفته گذشته جاتون خالی دارالتجاره رو تعطیل کردم پاشدم رفتم تهرون.

 

ساعت ۳ بعد از ظهر طبق برنامه رفتم شهرکتاب خیابون شمرون پشت منزل سابق واسه خودم چند تا نمایشنامه از مرحوم اکبر رادی بخرم آثارشو بررسی کنم.

من حتی اسم رادی رو تا وقتی فوت نشده بود نشنیده بودم! منتها وقتی فوت شد به یک باره اونقدر تو جراید دست چپی ای که همیشه میخونم راجع بهش نوشتند و از خلق خوشش گفتند و از سکنات زندگیش قلم فرسودند که انگشت حیرت به دهان برده با خودم قرار گذاشتم که من یه روزی میام سراغت و میخونمت...(این هم از خواص مرده بزرگ کنی و زنده فراموش کنی ما ملت)

یک کتاب برداشتم به نام مکالمات که مصاحبه ای بود با رادی راجع به مسایل مختلف.

دو تا از نمایشنامه هاش رو هم تصادفی انتخاب کردم و برداشتم.

فریال هم رمان تس دور برویل رو برداشته بود.

تو کافه نشسته بودیم.

من طبق معمول قهوه فرانسه با شیر و بی شکر از کافه چی خواستم فریال هم نسکافه و کیک ساده.

فریال گفت من این کتاب تس رو قبلا از کتابخونه حسینیه ارشاد گرفته بودم خونده بودم.کتابش فوق العاده بود میخوام داشته باشمش. پرسید تو چی برداشتی ؟

گفتم از رادی.

پرسید این نمایشنامه ها تو کتابخونه ای که از دوستت خریده بودی نداری؟

گفتم یادم نیست راستش! آمار اون کتابها رو چون خودم نخریدم دونه دونه ندارم که چی هست و چی نیست!

اگر هم باشه طوری نیست هدیه اش میدم

...

باری بحث به اونجا رسید که واسه نوروز کتاب به دوستامون چی باید هدیه داد و نداد و چه باید کرد

گفتم توخونه هست یه چیزایی همونجا به وقتش یه فکری میکنیم

پرسید خوب اون کتابها رو مگه نمیخوای داشته باشی؟

گفتم نه! کتاب خونده شده رو میخوام چه کار کنم جا تنگی؟! مرجع که نیست نگه دارم! یا رمانه یا نمایشنامه!

گفت من که کتابهایی که میخرمو هدیه نمیدم دوست دارم داشته باشمشون!

گفتم آدم باید هرچی برای خودش دوست داره و بهترینه رو هدیه بده.

میبخشی اونی رو که دوست داری ببخش نه اونی که نمیخوایش!

شما چی فکر میکنین راجع به این قضیه؟


 
 
جای خالی
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

امروز به این سبک سوال که تو دبستان تو پلی کپی های امتحان ازمون میپرسیدن فکر میکردم:
جاهای خالی را با کلمات مناسب پرکنید...!
جاهای خالی زندگیتان کجاها هست؟
با مفاهیم و کلمات و افعال مناسب پرش کنید!!!
خداییش عجب سوال پرمغزی ازمون میپرسیدن اون موقع ها!
این که بیست سی سال بعد به یادش بیفتی و بهش فکرکنی و درک کنی که یکی از مسائلی که همه آدمها رو ممکنه ناشاد نگه داره اینه که ناخواسته یا خواسته جاهای خالی ای تو زندگی فکری و فیزیکیشون ممکنه وجود داشته باشه که نسبت به وجودش مطلع نباشند یا ندونن که با چی باید پرش کنن یا بدوننو نتونن! و همین امر افسرده حال و ملول و غمگینشون کنه!

 پ ن : شناختنش هم گاهی اوقات کارسختیه چه برسه به پرکردنش!

پ ن 2: تو فیس بوک انبوهی از آدمهایی رو میبینم که مقلداند! جملات قشنگ قشنگ رو از اینور انور کش میرن و به اسم خودشون مینویسند! بعضی موقع ها وقتی به خودم نگاه میکنم که اعتقاد دارم آدم باید با مطالعه و فکر سعی کنه مولف باشه تا مقلد و خودمم منتهای سعیمو در این باره میکنم از خودم زیادی راضی میشم!!! ای از خود متشکر...!!!

پ ن 3: کم گوی و گزیده گوی چون در

تا زاندک تو جهان شود پر


 
 
انتظار...
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

پرستوهای مهاجر هنوز مقیم سرزمینهای جنوبی اند
شاد و سرخوش به انتظار کوچ به سرزمینهای شمالی...
خدایا سلامت دارشان که پیام آوران فصل تغییرند.
تغییر و تحول و تنوع در چگونگی زیستن.
دلتنگ دیدار دوباره شانم.
نیک آموزگاران روزگار...


 
 
زمان ، اتخاب ، تجربه ، سودا ، عقل ، دل
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
 

زمان پدیده غریبیست...
از اون غریب تر انتخابه...
وقتی زمان میذاری واسه روزنامه خوندن مجله نمی خونی...
وقتی زمان میذاری واسه مجله خوندن کتاب نمی خونی...
وقتی زمان میذاری واسه کتاب خوندن با یه دوست خوب تلفنی احوال پرسی نمی کنی...
وقتی زمان میذاری واسه دوست یه کارتون خوب نمی بینی
وقتی زمان میذاری واسه کارتون ورزش نمیکنی...

وقتی زمان میذاری که.........به دست بیاری..........ازدست میدی

کوچیییک......بزرگ.......خرد.....کلان...
هییییی...هیییی
وای از اون وقتی که به قضاوت برگردی و ببینی از غم انتخابهای نکرده در التهابی...!
تجربه میگه آدم در زمان و مکان انتخاب با توجه به داشته ها و امکانات و دانشش بهترینها رو انتخاب میکنه ..
اما (دل)احساس چی می گه؟

دل همییییشه سخت راضی میشه!

پ ن: کاش روح آدم اینقدر بزرگ و پالوده باشد که در سودای به دست آوردنها و از دست دادنها ازدست داده ها رو یزرگ نه انگارد...


 
 
خاله قوربافه یا عمه فرشته؟
نویسنده : رادفر - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

میگه:بچه ها عین فرشته هان با این تفاوت که هر چه سایز پاشون بزرگ میشه بال هاشون کوچکتر میشه.
بهش میگم:خوب قورباغه ها هم هر چی بزرگتر میشن دم شون کوچیکتر میشه! چرا انسانها رو با قورباغه ها مقایسه نمی کنی؟ ! بیچاره قورباغه ها!!!


 
 
نقدی بر آخرین اجرای استاد شجریان در لندن
نویسنده : رادفر - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
 

آدم باید فرایند افزایش سن و سال و پی آمد اون که کاهش توانایی های جسمانی و فیزیکی و بدنیشه رو باااور داشته باشه که اگر نداشته باشه سرنوشتش شبیه سرنوشت مایکل جکسون خواهد بود! که انتظارداشت در کنسرتی که در پنجاه و چند سالگی برگزار میکند مثل زمان 25 سالگی اش بتواند برقصد!دیشب قسمتی از یکی از آخرین کارهای استاد شجریان با گروه شهناز رو دیدم. به عنوان یک شنونده جدی موسیقی سنتی ایرانی که بیشتر از آثار هر خواننده ای کارهای استاد شجریان را گوش کرده ام انتقادات جدی ای به برنامه های استاد وارد میدانم.استاد شجریان زمانی در مصاحبه با یکی از روزنامه های چپی در ایران (گمانم روزنامه بهار) به این واقعیت که سنش بالا رفته و حنجره اش دیگر توان سالهای جوانی را ندارد و باید به بازنشستگی از کنسرت دادن بیاندیشد و به تعلیم شاگردان بپردازد اذعان کرده و صحه گذاشته بود.روی سخنم با استاد است که به عمل کار بر آید به سخندانی نیست...در تمام این سالها که ده ها آلبوم از آثار استاد را گوش کرده ام ایشان شاید کمتر از ده اثر از خود به صورت ارکسترال منتشر کرده اند (آثاری مانند دود عود و گنبد مینا و گلبانگ و...) و الباقی همه نهایتا با ترکیب سه ساز بوده است مثلا تار و کمانچه و تمبک یا سه تار و نی و تمبک و ...و سالهای سال کارهای موسیقایی خود را به همین سبک و سیاق منتشر کرده اند. و حالا که دچار کهولت سن و افت و لرزش صدا شده اند باز برگشته اند به اجرای موسیقی با حجم صدای بالا و تعدد سازها! به بیان ساده و عامیانه میخوام بگم استاد نازنین و برجسته موسیقی شما هم پیر شدی و صدات توانایی برقراری تعادل با اون حجم زیاد از اصوات سازها رو نداره چه نیکو میبود حالا که قصد باز نشستگی ندارید ( که زهی سعادت که هنوز ما جوانترها از این صدا بهره میبریم) اجراهایی چنین و عرضه موسیقی ارکسترال را به صداهایی جوانتر و رسا تر و قویتر مثل صداهای محمد معتدی و علی رضا قربانی و سالار عقیلی و حمیدرضا نوربخش می سپردی و خود با همان رویه قدیم بیشتر دلی آواز میخواندی تا تکنیکی.

پ ن: این فقط یه نظر شخصیه.

پ ن 2: روزگاری دو تا سهره تو خونه نگه یداشتم. توی اتاقی که این پرنده ها زندگی می کردند یه کامپیوتر هم بود. گاهی اوقات یکی از آلبومهای استاد شجریان رو میذاشتم و خودم از توی اتاق میرفتم بیرون. وقتی آواز شروع میشد و تحریرها و چه چهه ها این پرنده ها هم شروع میکردند به چه چه زدن. هرچی صدا رو بلند تر میکردم این پرنده ها هم تا جاایی که توان داشتند بلند تر چه چه میزدند...


 
 
لواشک
نویسنده : رادفر - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

ساعت 9 شب توی مترو نشسته بودم برم به سمت تخت طاووس که شب رو خونه مادر بزرگه بخوابم دیدنش بکنم و صبح برگردم کرج.

یه پسر بچه 5 6 ساله با نمک با سر و وضع معمولی و دمپایی به پا یک کیسه لواشک بسته بندی شده دستش بود و  از لای چمعیت ایستاده و چسبیده به میله های مترو تلو تلو میخورد و به این و اون میخورد و رد میشد و داد میزد خانوما آقایون لواشک نرم و تازه...بسته ای 1000 تومن..

تو اون شلوغی عجیب و غیر معمول ساعت 9 شب خوب میفروخت. خیلیها ازش خرید میکردند اما خوب کیسه اش هم خیلی سنگین بود. چهره اش خیلی بانمک بود و لبنخند تقزیبا از رو گونه هاش محو نمیشد.

من نشسته بودم کنار دستیهام طبق معمول آدمهای وجدان درد گرفته ولی دست از همه جا کوتاه شروع کردند غرغر کردن و دل سوزوندن که این بچه الآن وقت درس خوندن و خوابشه و ...

وقتی نزدیک من رسید صداش کردم با اشاره دست بهش گفتم بیا بیا...

میخوای اینا رو بهتر بفروشی؟

لبخندی زد و با سر نشون داد آره

گفتم : وقتی حرفاتو زدی پشت سرش بگو وقتی میخورین ملچ ملوچ یادتون نره!

خنده اش گرفت آب دهنشو قورت داد و گفت: مرسی

بقیه دور و وریهام کیف کرده بودند و میخندیدند..

پسرک این جمله رو هم شروع کرد به گفتن من از خیر نشستن گذشتم پا شدم راه افتادم دنبالش  توی واگن جلویی یه پیرزن نشسته بود رو نیمکت صداش کرد سرش رو ماچ کرد و 5 تا ازش لواشک خرید. پیرمرد کناردستش پرسید پسرم شب پول کاسبیتو به کی میدی؟

مامانم

بابات کچاست؟

مرده...

میدونستی تو یه مرد بزرگی؟  که کمک مامانت میکنی؟

آره باباجون مامانم هم همینو میگه...

خودش مریض شده نمیتونه کار کنه...

همه اش دعا میکنه میگه خدا کنه تا وقت مدرسه ات برسه من خوب بشم بتونم کار کنم تو بری مدرسه!

پیرمرد گفت حتما میری حتما!

یه مرد کت و شلواری و سه تیغه کرده یک کاغذ از تو جیبش در آرود داد دست بچه گفت اینو بده به مامانت بگو بهم تلفن بزنه من آقا معلمم میبرمت مدرسه..

پسر چشاش گشاد شد و با تعجب گفت: یعنی میشه!!!

من میرم مدرسه...

من میرم مدرسه...

پیرمرد از پشت سرش گفت: دیدی گفتم!

موفقیت مال مردای بزرگه اونهایی که پشت کار دارن!

...

دنبال پسر میرفتم...

همینطور این جمله کذایی رو میگفت و میرفت...

دو تا واگن نگذشته بود که از قطار پیاده شد.

کیسه لواشکهاش تموم شده بود...

 


 
 
خاطرات
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

http://listenpersian.net/index.php?p=5941&n=%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%20%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87

این  زمان زمانیست مصادف با شروع جنگ...

موقع شروعش  توی این دنیا نبودم.

اما تمام خاطرات تلخ و وحشتهای بیشماری که از صدای آژیر خطر و صدای ترکیدن موشکها و لرزیدن شیشه های پنجره ها و خزیدن تو پناهگاه ها و ... از اون دوران خرد سالی برام مونده بگذریم روزی که جنگ تموم شد تو خونه پدربزرگ بودیم... رادیو روشن بود استریو سیلور قدیمی بود اولین موسیقی ای که از رادیو پخش شد این بود  به نظرم...

و اینقدر شوق در فضای دور و برم پراکنده بود که وصفش سخته...!

صدای استریو رفت بالا تا آخر...

مامان گریه میکرد...

من (پسر بچه 4 ساله با این آهنگ نانای میکردم!!!... (میرقصیدم))

شور و حالی بود...

با زحمت زیاد این آهنگو پیدا کردم

گمان میکردم گلریز خونده باشدش اما یه خواننده ناشناس به اسم بهزاد خونده بودش.


 
 
به نقل از یک ای میل
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢
 
دوران پست مدرنیسم
تلویزیون خونه ی عمه بلقیس سیاه سفید بود،از اونها که شبیه تابوت بود . پایه داشت و توی یک قاب چوبی بود و روش هم یک دستمال سفید قلاب دوزی شده می انداختند. روزی که بابام تلویزیون رنگی خریدهنوز یادم هست آن همه رنگ توی تصویر عین معجزه بود، عین خیال . چند وقت بعد شوهر عمه بلقیس یک گروندیک گنده خرید. تلویزیون اونها کنترل از راه دور داشت که قد یک آجر بود.عوضش می تونستی از جات تکون نخوری و کانال ها رو عوض کنی.تلویزیون ما ریموت نداشت و توی خونه ی ما همیشه سر عوض کردن کانال دعوا بود چون باید یکی بلند می شد می رفت کانال را عوض می کرد. خوبی اش این بود که دو تا کانال هم بیشتر نداشتیم و هر دوش هم بیشتر اوقات برفک نشون می داد. به هرحال عوض کردن کانال مصیبت بود و معمولا هم می افتاد گردن ما بچه ها که از همه کوچیک تر بودیم..تا اینجا رو داشته باشید تا بریم سر داستان پست مدرنیسم.***حکما مستحضرید که پست مدرن دورانی است که بعد از دوران مدرنیسم می آید. مشخصه ی اصلی دوران پست مدرن امکان انتخاب ، آزادی ، تکثر و زوال ارزشهاست. پست مدرنیسم همین آش شله قلم کاری است که می بینید.عصر گیجی و بی حوصلگی، مایکرو ویو ، ماهواره وموبایل . حالا همه ی تلویزیون ها کنترل دارند، می تونی روی صندلی لم بدی و با کنترل از راه دور از روی اخبار سی ان . ان و نا ارامی های سوریه بری روی شوی لباس در پاریس بعد چند دقیقه مستندی که در مورد زندگی غاز ها در سواحل ماداگاسکار تهیه شده را ببینی ، لحظه ای تعلل کنی و بعد ناگهان تصمیم بگیری که بری اینترنت و توی یوتیوب و با یک کلیک از روی شوی خانم بیانسه بپری توی وبلاگ نسوان مطلقه معلقه و این مطلب را تا اینجا بخوانی و بعد بگی چقدر مزخرف بود و ——— نه —— نه——- کلیک نکن! در عصر پست مدرن جلب و نگاه داشتن توجه مردم روز به روز سخت تر می شود. چون به آسانی می شود با یک کلیک از روی همه چیز پرید.***این سوییچ شدن های آسان و سریع باعث می شود که مفاهیم در مغز با هم فیوز شوند. برای همین هم در هنر پسا مدرن ایده ها و رنگ ها و فرهنگ ها مدام در هم ادغام می شوند. اما در میان این همه حرف؛ نوشته ،ایده ، تصویر ، گزارش کدام درست است؟ کدام غلط؟ اصلا کدام مهم تر است؟ کشته شدن مردم سوریه و یا زندگی غازها در سواحل ماداگاسکار؟ تو دیگر حتی به یاد هم نمی آوری. انقدر آسان از روی این روی آن یکی پریدی که دیگر حتی یادت نمی آید که در سوریه چه خبر بود . شاید هم کم کم به این درک برسی که شاید انغراض غازها در ماداگاسکار کم اهمیت تر از کشته شدن آزادی خواهان در سوریه نباشد. اینجاست که بسیاری دوران پست مدرن را اینگونه تعریف می کنند: دورانی که هیچ چیز اهمیت بنیادینی ندارد.***عشق و اما عشق…بر سر عشق چه می آید در این دوران؟آیا عشق دوران پست مدرن همان عشق دوران قاجار است ؟ حس نوشتن نامه های عاشقانه با مرکب و رساندنش به دست معشوق مانند حس اس ام اس فرستادن است؟آیا مرارت و سوز و گداز و خون جگر این روزها مفهومی دارد؟ توی یک شبکه اجتماعی، یک نفر را پیدا می کنی. رویش کلیک می کنی، می کشی اش بیرون از توی دنیای مجاز.رابطه شکل نمی گیرد یا برقرار نمی ماند؟ فدای سرت. با یک کلیک رابطه را حذف میکنی . به همان سادگی که کانالها رو عوض می کنی آدمها را عوض می کنی. برای چی باید وقتت را تلف روابط ناجور کنی ؟ برای چی چیزی را بسازی، عمر پایش بگذاری؟ وقت صرفش کنی، برای شناختنش ظرافت به خرج بدهی، برای نگاه داشتنش خون دل بخوری و اشک بریزی؟ ریموت کنترل اختراع شده و دست توست، احمق! از روی این کانال بزن اون کانال.تو روی هیچ کانالی برای همیشه نمی تونی متوقف بمانی. کم کم این کانال عوض کردن ها میشود ضرورت ، می شود عادت، می شود لایف استایل. آبگوشت آماده است، نان سنگک را تیلیت می کنی توش و آدمها و صورتها و شکل ها و بو ها و لمس هایشان در هم ادغام می شود. تا آنجا که خودت هم یادت می رود که واقعا دلت چی می خواهد. آنقدر هم اهمیتی ندارد. تو وارد عصر پست مدرن شده ای. عصری که دیگر هیچ چیز اهمیت بنیادینی ندارد.
پ ن: واقعا به کجا داریم میریم؟
پ ن: آیا واقعا این سبک زندگی ای بوده که از سر نیاز به سراغش رفتیم و به سویش کشیده شدیم یا از سر حفظ منافع و سیادت یک عده ای ما رو به این سبک از زندگی عادت دادند و نیازمند کردند؟
پ ن: من به جد معتقدم روح از این سبک زندگی گرفته شده!
پ ن:باید ایستاد و باهاش مبارزه کرد یا این که منفعلانه نشست و باهاش کنار اومد؟
...

 
 
در مدح گفتن خوب نیست اما...
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

انیمیشن رو دوست دارم چون آرمان وایدآل آدم بزرگها برای بچه هاشونو به بقیه بزرگترها و بچه ها نشون میده...
چون بدی و تقلب توش نیست...
و هززززااارتا چون دیگه!
درمقام مقایسه انیمیشن (کارتون )بهتراز فیلمه...!

 

پ ن: معتقدم مدح با تعریف از خوبی فرق میکنه.

 

 


 
 
چه کتابی؟
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

آهنگ عشق
نوشته آندره ژید
ترجمه علی اصغر سعیدی
نشر قطره
آقایون خانومها نخوانیدش!!!
از بس که فجیع و اعصاب خرد کن قیچی شده این کتاب!!!
به زمین و زمان بد و بیراه گفتم که چرا هیچ کس نبود بگه بابا وقت شریفتو نذار این کتاب به این نازنینی رو بخونی و سر آخر اینجور اعصایت خرد بشه...


 
 
مگس
نویسنده : رادفر - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

تمام عمر حشرهبا اون چشمای مرکب قشنگش سه هفته بود.

او سه هفته زمان داشت که هم بچگی کند هم نوجوانی و جوانی راتجربه کند.هم ازدواج کند و بچه بیاورد وهم میانسالی و پیری کند و هم بمیرد.فقط در سه هفته!

پروسه تکامل مگسانه برایم چه کوتاه می نماید!

سه هفته برای مگس صد سال نیست؟

او حرکت مگس کش در دست ما را که قرار است روی سرش آوار شودا آهسته میبیند. شاید به همین شکل زمان براش کش بیاد و سه هفته را صدسال زندگی کند!

چرا هیچ نویسنده بازاری نویسی از روند تکامل روحی و جسمی سه هفته ای مگسان الهام نمیگیرد که همه مرارت ها و رنجها و دود چراغ خوردنهای مگس برای تکامل را نسخه ای کتاب کند و به فروش برساند! مگس این کار را در سه هفته میکند و انسان در هفتاد سال! مگر زمان برای انسان مدرن و پسا مدرن مهم نیست؟

آی نویسنده قورباغه را قورت بده کجایی؟ خیلی ها قورباغه شان را تا حالا خورده اند حالا وقت خوردن دسر مگسیست!

بیا برات ایده جدید دارم…!


 
 
اگر قرار باشد سوسک احساس امنیت بکند
نویسنده : رادفر - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

زانوهایش مستهلک شده بودند. کور کور درد می کردند. دیروز رفته بود از داروخانه یک فقره توالت فرنگی متحرک پلاستیکی خریده بود که روی توالت ایرانی اش بگذارد. بعد از انجام این کار به ذهنش رسیده بود که می توان به توالت منزل هم رسید و آنجا را راحت تر و دلپذیر تر و خوشگوار تر کرد. رفته بود از مبل و چوب و تخته فروشی یک جای روزنامه ای چوبی خیلی شیک و جمع وجور خریده بود. از سمساری محل هم یک جاسیگاری و چوب سیگار منبت کاری شده قدیمی پیدا کرد و خرید و به خانه آورد و توی توالت جا داد. بعد از این ماجرا موقع اجابت مزاج که البته به علت بواصیر مدت زیادی هم طول میکشید یک استکان چای با نعلبکی و دو حبه قند ، یک جدول نو ( کلمات متقاطع یا سودوکو فرقی نمی کرد) ، مداد شتر نشان وپاک کن و عینک مطالعه اش رابا خودش به توالت میبرد و حداقل نیم ساعتی می نشست و مشغول می شد.

صبح زود طبق معمول از خواب بیدار شد . هنوز هوا گرگ و میش بود. زیر کتری را روشن کرد و خرت و پرتها رابرداشت و به توالت رفت. میهمان نا خوانده ای آنجا دید.بسیار تعجب کرد و با نگاهی که حیرت و تحسین از آن می بارید به سوسک روی کاشی سفید کف توالت نگاه کرد. حیرت او به این جهت بود که تمام سوراخ سمبه های توی خانه و حتی بیرون از خانه را با نگون مسموم کرده بود که هیچ حشره ای نه از حیاط خلوت پشتی و نه از حیاط و راهرو و تراس وارد نشود. توی چاهها را هم تازه نفت ریخته بود . با وجود این همه اقدامات امنیتی و حفاظتی و با توجه به این که سوسکها در فصل زمستان کمتر در حرکت هستند ، حیرت و تحسین اش بیشتر میشد. این سوسک هفت خوان رستم را پشت سر گذاشته بود و به اینجا رسیده بود. با روشن شدن چراغ سوسک ترسید . از نور ترسید . احساس عدم امنیت کرد . به تاریکی پشت در ( بین لولا و دیوار ) پناه برد . پیرمرد در توالت را باز گذاشت. قصد نداشت سوسکی چنین جسور و با شهامت را بکشد . می خواست با حوصله هدایت اش کند تا از پنجره حیاط خلوت توالت راهی اش کند تا پی زندگی خودش برود. پیرمرد روی توالت نشست و مشغول کارش شد. یویک همچنان آهسته آهسته پشت در توالت توی تاریکی حرکت می کرد. به محض بلند شدن صدای شیر آب ، سوسک بیشتر ترسید . پیرمرد حشره را تماشا میکرد. حرکاتش سریع و متوازن بود.حشره تصمیم اش را گرفته بود. سریع از کنار در گذشت و از تاریکی خارج شد. به طرف پیرمرد آمد . از میان پایه توالت و پای پیرمرد گذشت . توی کاسه توالت رفت که به طرف جایی برود که از همه جا بیشتر احساس امنیت و آرامش کند . جایی که هم امنیت داشت هم آرامش هم تاریکی هم رطوبت و هم غذا. آنجا بهشتش بود. شیر آب همچنان باز بود و همین باعث شد که تا پای سوسک به کاسه توالت برسد در فشار آب غوطه ور شود و به دیواره چاه کوبیده شود و انبوه غذا روی سرش ریخته شود و در راه بازگشت به بهشت موعود جان از کف بدهد .

پیرمرد پیش خودش گفت : جنازه اش رسید به بهشت نه خودش ! تو هم همین طوری پیرمرد بیچاره!


 
 
غذای لذیذ
نویسنده : رادفر - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

 

تاحالا چقدر به آخر قصه مون فکر کردیم؟
قصه ای که خیلیها حاضرنیستند به یادش بیارند!
اونجایی که سرنوشت رخسارمون
چه زشت باشیم و چه زیبا
دست یه موجوده!
... که هیییچ بخشش و سخاوتمندی ای هم تو کارش نیست!
کرمها رو میگم.
همه مون کوچک و بزرگ پیر و جوون زشت و زیبا ثروتمند و فقیر
غذای کرمها میشیم...
وقتی بهش فکر میکنم یاد میگیرم نه زیادی حرص بزنم نه بدوم نه دل ببندم چون همه اش مال کرمهاست...
سعدی میگه فقط تو یه عرصه میشه تازوند و حرص زد و دوید:
نام نیکو گر بماند زآدمی
به کزوماند سرای زرنگار

 
 
غزلی از مولانا
نویسنده : رادفر - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

این غزل از مولانا رو خیلی دوست دارم. برام یه جورایی تداعی کننده خاطرات خوب گذشته است. گذشته ای نه خیلی دور...

اولین بار قسمتی از این غزل رو گوش کردم به جای این که بخونمش در تیاتر عروسکی اپرای شمس و مولانا که بهروز قریب پور روی صحنه برده بود توسط همایون شجریان و محمد معتمدی و چند خواننده دیگه اجرا شده بود

چه زیبا اجرا شده بود...

اصلا یکی از دلایلی که من به خوندن مثنوی و دیوان شمس بیشتر ترغیب شدم همین اجرای نیکو بود.

امیدوارم دوست خوبی که این برنامه تیاتر را به من داد هرجاهست سلامت و تن درست باشد دیر زمانیست که ازش بی خبرم...

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
هم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی
با این همه علت ها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم
چون عربده می کردم درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم
در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم
صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم
گوساله زرین را آن قوم پرستیده
گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانا
در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم مست توام ار مستم
پست توام ار پستم هست توام ار هستم
در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم


 
 
بادکنکیه
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

پسر حدود ۵ سال داشت موهای ماشین شده پوست سبزه با یه تیشرت یقه گرد راه راه زرد و بنفش کدر ویه شلوار گرمکن خاکستری آدیداس با سه تا خط سفید و یه تکه قلوه کن شده سر زانوی راست و یه جفت دمپایی پلاستیکی آجری مایل به نارنجی.پاتوقش تو پارک کوروش بود کنار دستشویی وزمین بازی بچه ها.

سومین روز بودکه به اونجا آورده شده بود زمستون پیش با باباش کارش این بود که یه گونی بزرگ بگیره تو دستش و پشتش رو زمین خرت خرت بکشه و دنبال باباش تو خیابونا راه بره و کنار هر سطل زباله منتظر بشه تا باباش کاغذ ها و کیسه نایلونها که سبکتر بودنو جداکنه و بریزه تو گونیش و راهی بشن به طرف سطل بعدی.

اواخر زمستون پسر بدجوری مریض شد و تا سرحد مرگ رفت طوری که کنار خیابان کنار پدرش که نشسته بود تا استراحت کند از شدت بیماری بیهوش شد و به هذیان گفتن افتاد.پدر فقط گریه میکرد.

هیچ نمیگفت.

طبیبی پسر را مجانی درمان کرد.

پس از بهبودی پدر یه بسته بادکنک خرید و با یه تیکه چوب و نخ کارجدیدی برای پسرش درست کرد.

ارزش پولها رو یادش داد و بهش اجازه داد که روزی یک بار از ساندویچ فروشی روبروی پارک یه سمبوسه واسه خودش بخره دویست تومان برای ناهارش و بعد همون جا باشه و منتظر بمونه تا باباش شب بیاد پیشش.

پدر بادکنکها رو شمرد ۳۰ تاشو بادکرد بست به چوب و به پسر گفت اینا رو دونه ای ۵۰۰ تومن بفروش یعنی هر کی بهت گفت یه باد کنک میخوام نخشو بکن بگیر تو دستت ۵۰۰ تومن ازش بگیروبادکنکو بهش بده.

اون روز خیلی ترسیده بود.تنها شده بودو احساس امنیت نمیکرد زمین بازی کنار خیابان بود و صدای تردد ماشینها و بوقشان اونو آزار میداد همش اون صحنه ای که ازش میترسیدو هروقت یادش میومد گریه اش میگرفت میافتاد….

-تو بغل مامانش بود و داشت از میان یه خیابون باریک رد میشد که یه موتور یهو اومد خورد به مامانو اون فتاد زمینو سرش خورد به اون سنگهای سیاهو سفید کنار خیابون و دیگه حرف نزد…تکونم نخورد…-

پسر هر وقت صدای یه بوق بلند میشنید ناخودآگاه خودشو یه کم خیس میکرد

یه پیرمرد نابینا با عینک سیاه آخر زمین بازی رو زمین نشسته بود آکاردئون میزد.از صبح زود یه بند میزد وقتی تا یه مدت زیادی هیچ صدای پایی نمیشنید همینطور میزد بعد میدید صدای پا نمیاد صبر میکرد

یه کت سیاه خاکی تنش بود و یه کلاه پشمی هم سرش داشت.

یه دختر هم اونجا بود که شاید دختر همون پیرمرده بود شاید هم نبود.ولی دختره هر وقت آدمهای کمی تو پارک بودن میرفت پیش پیرمرده مینشست کنارش.

دختر قدش یه کله بلند تر از پسر بود یه روپوش تنش بود که چون رو زمین مینشست همیشه پشتش خاکی بود.یه روسری سیاه بور شده داشت که بایه کلیپس کوچولوی آبی اونو بسته بود.خیلی لاغر بود یه کم رنگ صورتش زرد بود. یه بسته کاغذ سبز رنگ دستش بود و به بزرگترها میگفت فال نمیخواین؟ بعد یکی از اون کاغذ سبزا رو در میاورد ۱۰۰ تومن میگرفت

پسر پیرمرد و دختر رو نمیشناخت و میترسید باهاشون حرف بزنه

روز اول بعد از ظهر پسر جیشش گرفت میخواست بره دستشویی بادکنکها رو گذاشت کنار در دستشویی و رفت تو…

وقتی اومد بیرون دید بادکنکهاش نیس! حتی چوبش هم نیس!انگار اونا رو برده بودن…گریه اش گرفت ترسیده بود اینور اونورو نگاه کرد بادکنکها نبودن…تا شب یه گوشه کنار دیوارپارک نشست باباش که اومدو دید سادکنکها با چوبش نیست کلی دعواش کرد حتی کتکش هم زد بی این که بپرسه چرا

باباش با یه چوب دیگه باز براش بادکنک درست کرد.فرداش وقتی می خواست بره دستشویی از سرناچاری چوب بادکنک و بادکنکهاشم با خودش برد تو…

بازهم ۴ ۵ تا از بادکنکها ترکید…شب باز باباش دعواش کرد.این دفعه کمتر دعواش کرد.

روز بعد دختر کنار پیرمرد نشسته بود وداشت از آدمهای اون دورو ور واسه پیرمرد حرف میزد که دید پسر داره بابادکنکها به طرف توالت میره.

پیرمرد یه چیزی درگوش دخترک گفت و اون بلند شد و بدوبدو اومد طرف دستشویی.پسر هنوز نرفته بود تو.ایستاده بود دم در و به بادکنکهاش نگاه میکرد تکون تکون میخورد.بیقرار بود

دختر اومد جلو و گفت:

-میخوای بادکنکهاتو برات نگه دارم؟ قول میدم همینجا وایسم

پسر خوشحال شد.چوب بادکنک ها رو داد به دختر و گفت:

-به کسی ندیا همین جوری همینجا وایسا زودی برمیگردم…باشه؟

-باشه

پسر زودی اومد بیرون بادکنکها رو گرفت همون موقع دید اونور خیابون یه آقا و خانوم از تو مغازه کنار ساندویچ فروشی اومدن بیرون آقاهه یه شاخه گل قرمز دستش بود دادش به خانومه و با هم رفتن

پسر رفت گنده ترین گل قرمز تو باغچه کنار زمین بازی رو کند داد دست دختر بعد از اون ماجرا اون دوتا با هم دوست شدند.


 
 
خرید کردن
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

پشت پیشخون مغازه ایستاده ام.زنی به همراه خواهرش به همراه یک پسر و یک دختر کوچولوی قد و نیم قد میان تو.شاید میان تو تا از سرمای جانفرسای بیرون برای مدت کوتاهی فرار کنند. بخاری کنار در ورودی دور از همه لباسها گذاشته شده . یک دقیقه ای همانجا کناربخاری متوقف می مانند و در و دیوار مغازه که پراز لباسهای رنگ و وارنگ هست را تماشا میکنند.عاقبت می آیند جلو. سلامی میکنند . من از جلوی قفسه ها کنار میروم تا باز هم بتوانند تماشا کنند. مامان کاپشن و کلاه پسر کوچولو را از تنش در می آورد. پسربچه یک بسته پفک در دست دارد. از سر بازیگوشی در اتاق پروو را باز میکند و داخل میشود و در را هم پشت سرش می بندد. دختر کوچولو اما یک پای خاله را با دو دست چسبیده و بالا را نگاه میکند و نق نق وار به دستهای خاله نگاه میکند. در دستهای خاله یک کتاب داستان ” حسنی نگو یه دسته گل” با دو تا نوارکاست هست. ” خروس زری پیرهن پری ” و ” تیزچنگال ماهیچه دوست “.اینها را خاله برای دختر خواهر کوچولویش از کتابفروشی پایین خیابان هدیه خریده و دخترک مدام نق میزند که خاله برام کتاب بخون…

من به خاله نگاه میکنم و او لبخندی به من تحویل میدهد. میگوید :

هر دفعه که میام خونه خواهرم باید برای ساینا کوچولو یه کتاب قصه بخرم خیلی کتاب قصه دوست داره .اصلا بچه شرطی شده منو که میبینه میپرسه خاله کتاب برام آوردی؟

خاله را به سمت صندلی مشتریها هدایت میکنم و به او تعارف میکنم تا بنشیند. خاله مینشیند و با ساینا مشغول بازی میشود. مامان هنوز مشغول دید زدن است.شاید سه دقیقه ای از ورودشان به مغازه گذشته باشد. مامان هنوز هیچ لباسی را انتخاب نکرده که نشانش بدهم. روبه روی غرفه لباسهای زنانه ایستاده.بالاخره پیش خواهرش که نشسته است میرود واز او میپرسد :برای خودم لباس بخرم یا بچه ها؟ بیا تو یکی رو برام انتخاب کن من نمیدونم چی بخرم !

چهار مدل بافتنی و تریکو ی زنانه جلوشان پهن میکنم . یکی یکی با آرامش آنها را لمس میکنند و پشت و رو را ورانداز میکنند.

خواهر به مامان میگه : اون یقه هفت صورتیه رو وردار قشنگه.

از من میپرسه : بافتنیه دیگه؟ نه؟

میگم توش کرک داره . گرمه مال همین فصله.

مامان میگه : لباس زیر مردانه هم واسه آقامون دارین؟

میگم :آره. با هم میخوای (ست) یا جداجدا؟

میگه : باهم که خوب بهتره . بلوز تو کرکه با این یکی ، دوتاش رو هم چند؟

میگم ده تومن

میگه برام میتونی بذاری کنار؟ آخربرجه آقامون ۴ ۵ روز دیگه حقوق میگیره میایم با هم ورش میداریم.

میگم باشه امروز شنبه ست. من اینها رو میذارم تو یه کیسه. اسمتون چیه؟

میرزایی

تا پنجشنبه براتون نگه میدارم اگر نیومدین برمیگردونم سرجاش.

مامان دو تومن داد گذاشتم تو کیسه . یهو ترس ورش داشت…

سیاوش کو؟

دنبال پسر کوچولوش میگشت.

بهش گفتم: پشت سرت تو اتاق پرووه.

در رو بازکرد دید پسرک گوشه اتاقک کز کرده نشسته رو زمین رو موکت داره همچنان پفک میخوره…همه مون میخندیم…

خاله میگه :چرا اونجا نشستی؟

پسر دهنش پر پفکه . دور لبهاش و لپاش هم نارنجی شدن.

میگه :خسته شدم خوب!

من از همون پشت پیشخون با موبایلم ازش تو همون حالت یه عکس میگیرم.

یادگاریه دیگه…

این روزا بیشتر خریدها دیگه بر اساس نیاز نیست. خرید کردن یه جور تفریحه. مامانه میگفت من چیزی نمیخوام . همه چی دارم . ولی باز هم خرید ! شاید یک بار هم اون لباسو نپوشه.

فرهنگ مصرف گرایی نتیجه مستقیم لیبرال دموکراسی نیست؟


 
 
گنگ
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

می خواهم دو دقیقه سکوت کنم.

برای که؟

برای چه؟

برای ترس شاید

ترس از هیچ چیز و همه چیز

از هیچ کس و همه کس

نه

شاید تنها دلیل سکوت ترس نیست

همه چیز آدم زبانش نیست قلمش نیست

باید ایستاد دور و ور را نگاه کرد.

چیزهایی که دیگران ساخته اند

کارهایی که کرده اند.

چیزهایی که خودم ساخته ام

کارهایی که خودم کرده ام

خوب یا بد

زشت یا زیبا

ترس

سکوت

عدم اطمینان

سکوت

شکست

سکوت

حیرت

سکوت

احترام

سکوت

مرگ

سکوت

هنر

سکوت

موسیقی

سکوت

کائنات

سکوت

اما همه چیز در حال حرکت است

این مانیفست من بود.

یادتان هست؟

اگرسکوت زیبا نبود از آن در موسیقی استفاده نمیشد.

سکوت حضور ذهن آورنده و مولد فکر است

یک مانیفست

خلوت و سکوت را دوست میدارم.

دور از هیاهو


 
 
مگس
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

مام عمر حشرهبا اون چشمای مرکب قشنگش سه هفته بود.

او سه هفته زمان داشت که هم بچگی کند هم نوجوانی و جوانی راتجربه کند.هم ازدواج کند و بچه بیاورد وهم میانسالی و پیری کند و هم بمیرد.فقط در سه هفته!

پروسه تکامل مگسانه برایم چه کوتاه می نماید!

سه هفته برای مگس صد سال نیست؟

او حرکت مگس کش در دست ما را که قرار است روی سرش آوار شودا آهسته میبیند. شاید به همین شکل زمان براش کش بیاد و سه هفته را صدسال زندگی کند!

چرا هیچ نویسنده بازاری نویسی از روند تکامل روحی و جسمی سه هفته ای مگسان الهام نمیگیرد که همه مرارت ها و رنجها و دود چراغ خوردنهای مگس برای تکامل را نسخه ای کتاب کند و به فروش برساند! مگس این کار را در سه هفته میکند و انسان در هفتاد سال! مگر زمان برای انسان مدرن و پسا مدرن مهم نیست؟

آی نویسنده قورباغه را قورت بده کجایی؟ خیلی ها قورباغه شان را تا حالا خورده اند حالا وقت خوردن دسر مگسیست!

بیا برات ایده جدید دارم…!


 
 
مترو
نویسنده : رادفر - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

ساعت حدود یازده و نیم بود.توی ایستگاه متروی صادقیه ایستاده بودم.همراه با صدها نفر دیگر از متروی کرج پیاده شده و منتظر ترن مرکز شهر بودیم.آن طرف ایستگاه یک قطار آمد و مسافرانش پیاده شدندو همه دوان دوان به طرف ترن کرج رفتند و عده ای هم از ایستگاه خارج شدند.ایستگاه خالی شده بود.پیرزنی با مانتو و روسری روشن با کیسه ای در یک دست و عصایی در دست دیگر با کمری خمیده دولا دولااز ته ایستگاه هلک هلک به طرف در خروجی میرفت. بسیار آهسته حرکت میکرد. لحظه ای جای دیگری نظرم را جلب کرد و وقتی نگاهم دوباره به آن طرف ایستگاه افتاد دیدم پیرزن دراز به دراز کف ایستگاه افتاده روی زمین و دستش را روی قلبش گذاشته و بی حرکت افتاده است! جالب این بود که بیش از هزار نفر آدم این طرف ایستگاه ایستاده ولی آن طرف حتی یکی از مامورهای مترو هم نبود که برای پیرزن کاری بکند!

تا دو سه دقیقه که قطار بعدی آمد انگار ایستگاه مترو مسخ شده بود! نه هیچ شهروندی آنطرف راه میرفت و نه هیچ ماموری و نه حتی دوربینهای مدار بسته روی خود را به طرف جسد برگردانده بودند! و پیرزن کماکان دراز به دراز روی زمین افتاده وبی حرکت بود. تا قطاری آمد و مسافران و شهروندانی پیاده شدندو دورش حلفه زدندو نگاهش کردندو به راهشان ادامه دادند..

قطار مرکز شهر آمد و ما سوار شدیم ورفتیم. غروب موقع بازگشت درایستگاه ازیک مامور مترو پرسیدم قبل از ظهر اینجا یک خانوم مسنی افتاده بود روی زمین. شما خبر داری چه برسرش آمد؟

هاج و واج من را نگاه کرد و گفت نه! هیچ کدام از همکارها هم چیزی نگفت!

گفتم عجب…!


 
 
زندگی...
نویسنده : رادفر - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
 

 زندگی یک تصادف است  و مرگ واقعیت

کلمه قصار نیست!

واقعیت ایست

آدم بر حسب اتفاق به دنیا می آید ولی وقتی به دنیا آمد مرگش قطعیست

انسان هست

تولد هست

مرگش هم هست که دیگر انسان نیست

خاطره ای هست فقط

آنهایی که الگوی زندگی ما بودند میدانستند جه میکنند

آنها به مرگ فکر نکردند

فقط به زندگی فکر کردند

وچه خوب است که ما هم بتوانیم به آنجا برسیم

که مرگ برایمان وجود نداشته باشد

در حالی که قاطعیت وجودش بیشتر از زندگیست

مرگ عملا وجود نداشته باشد یعنی عملا طرد بشود از پیش چشم ما

اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است

این که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری بجویی و آنجا کجاست؟

انسانیت

فرصت هم نداری

فرصت بسیار کم است

خیلی کم

به طرز بی شرمانه ای زندگی کوتاه است

ولی هرچه هرچه هم کوتاه است اهمیت اش در همان کوتاهیش است


 
 
برگ درخت چنار
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
 

تو مسیر از محل کار تا کیوسک روزنامه فروشی مسیری هست که در حین پیاده روی از میان حدود بیست تا چنار عبور میکنم.

امروز صبح که داشتم برای خرید اعتماد و چهل چراغ و اطلاعات میرفتم و سر راه ویترین مغازه ها رو دید میزدم وقتی به طبیعت خیابون رسیدم ( به اون بیست تا چنار که میرسم یاد طبیعت می افتم اسم اون منطقه رو گذاشتم طبیعت ) طبق معمول شوقم از دین سبزی برگهاشون گل کرد و شروع کردم به سلام کردن به درختها و آفتاب و کوههای اطراف و آسمون آبی و ...

روزنامه های شنبه رو که خریدم و داشتم از همون راه برمیگشتم یه برگ جلوی پم پیچ و تاب نازی خورد و افتاد زمین.

به برگها که دقیق نگاه کرم دیدم دارن به زردی میزنن یواش یواش.

یاد این بیت افتادم که گفت:

برگ درختان سبز درنظر هوشیار

هرورقش دفتریست معرفت کردگار...

و این بیت منو برداشت و برد به جاهایدور و سالهای دورتر...

سال 73 کلاس پنجم دبستان تو مدرسه اندیشه ( منتظری ) یه معلم داشتیم به نام علی بیات ( آقای بیات ) این مرد نازنین روز اولی که اومد سر کلاس گغت یکی یه دفتر بذارین جلوتون و شش بیت شعر روی تخته نوت یکیش همین بیت بالا بود یکیش

درس معلم ار بود زمزمه محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

بود...

بقیه اش رو فراموش کردم...

باری این شش بیت رو نوشت و گفت وقتی میام کلاس و برپا میدین هر روز اول صبح یکی از این بیتها رو همه با هم از حفظ میخونن...

یه چوب نوار پیچی شده داشت که سر و کار چبه با دست اون دانش آموزی می افتاد که درس بلد نباشه!!!

و با سیستم کارت بندیش اون موقع همه رو ترغیب میکرد بیشتر و بیشتر درس بخونن ثلث اول به اونی که معدلش بیست شد کارت سبز میداد با یه جور مزایا به اونی که معدلش نوزده و نیم به بالا میشد کارت قرمز با یه جور مزایا و نوزده به بالاها هم کارت زرد میگرفتن با حداقل مزایا ...معمولیها هم ک هیچی ضعیفترها هم که چوبدستی همیشه مراهشون بود...

این آقای بیات یه پیکان جوانان آلبالویی تهران لام داشت که همیییشه برق میزد از تمیزی! 

یه روز اوایل اردیبهش تو زنگ تفریح واسه کاری رفتم دفتر معلمها دیدم نشسته با آقای طاهری ( معلم معارف )  شطرنج بازی میکنه یه استکان کمر باریک چایی و قند دان در دار استیل و جاسیگاری شیشه ای (کریستال ) با کلی ته سیگار کنار دستشه....

اون روزها فکر میکردم برای روز معلم چی باید براش بگیرم و بهش هدیه بدم. آقای بیات از اون معلم هایی بود که تو اون سالها خیلی باهاش راحت بودمو از سبک و پرستیژ و رفتارش خوشم می اومد و دوستش داشتم...

اومدم خونه و به مامان گفتم امروز فهمیدم آقای بیات سیگار میکشه...

مامان منو ورداشت برد چهار راه استانبول و پیاده اومدیم تو جمهوری طرف لاله زار و یکی یکی مغازه های پیپ فروشی و فندک فروشیها رو نگاه کردیم و سر آخر یه بسته که توش یه چوب سیگار و یه فندک منبت کاری شده داشت رو براش خریدیم و برام کادوش کرد و بردم بهش دادم.

زنگ بعد دیدم داره هاج و واج منو نیگا میکنه...

منو صدا کرد برد بیرون کلاس و گفت دستتو بیار بالا چوب منتظرته!

منم زرد کردم!

خنده اش گرفت و گفت بچه یه کادویی می آوردی که کمک کنه آدم سیگارو ترک کنه نه این که بیشتر بکشه! یه دست کشید به سرم و با چوبش یکی آروم زد در کونم و گفت برو کلاس ببینم...!

سال بعد از ما شنیدم که آقای بیات بازنشسته شد...

(ایشالا هر جا هست سالم و سر حال باشه...)

هیییییییییییی...

ببین یه درخت چنار و برگش منو کجا ها برد...!

یادش به خیر!


 
 
عینک
نویسنده : رادفر - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
 

معتقدم همان طور که باید برای دیدن خورشید از فیلترهای خاصی استفاده کرد تا چشم کور نشود.

برای تفرج و تفحص و سیاحت در باغ زندگی هم از فیلترها و عینکهای خاص باید استفاده کرد. در هر موقعیتی فیلتر متناسب با خودش را باید به کاربرد.

یکی از عینکهایی که فکر میکنم همیشه باید به چشم داشت عینک دل نبستن به هیچ چیز و هیچ کس در این دنیاست. چون همه چیز مادی و فانیست و روزی که بیاید روزی هم می رود.

همواره دیدن دنیابااین عینک کار سختی است و پشتکار و تمرین زیادی میطلبد. ( در واقع ایدئولو}ی ای است که اینچنین با تمرین و تکرار و تلقین درونی می شود) چون آفت فراموشکاری وجود دارد و این آفت همواره گریبان گیر انسان است.

اما سوالاتی هست:

با این عینک عشق ورزیدن بی دل بستن چه معنایی خواهد داشت؟

محبت کردن؟

دوست داشتن؟

در این شب هنگام به مفاهیمی این چنینی می اندیشم...

پی نوشت:تفعلی به مثنوی مولانا زدم با این نیت که یا مولانا پندی بده؟

داستانی گفت که چنین پیامی بنهفته دردل خود داشت.


 
 
رصف حال و روز این روزهای من. فقط همین...
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
در نیست راه نیست
شب نیست ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
بر مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای

 

الف-بامداد


 
 
وبلاگ
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
نوه نشسته بود پای لپ تاپش داشت یه چیزی میخوند مادر بزرگ از سکوت طولانی اتاق و حالت یک شکلی که نوه برای مدت طولانی به خودش گرفته بود حوصله اش سر رفت وبه نوه گفت:

 

چی میخونی مادر جون؟

وبلاگ. بیا شما هم بخون...

بعد از گذشت زمانی  مادر بزرگ گفت: ببین تورو خدا این جوونای این دور و  زمونه  همه اش غمگین مینویسند! 4 تا وبلاگ دیدم یه خط جمله شاد توش ندیدم!

پدر بزرگ رو صندلی راحتیش تکونی خورد که بلندشه خاکستر پیپشو بتکونه گفت:

این جوونا تا وقتی تنها زندگی میکنند اینجوری ناله میکنند. وقتی ازدواج کردند و از تنهایی در اومدند اونوقت یه جور دیگه ناله میکنند!!!

نوه خنده اش گرفت

مادربزرگ گفت: بیا و تو هم یه وبلاگ راه بنداز ببینم تو چه جوری مینویسی

پدربزرگ گفت : من مال یه دوران سپری شده ام...


 
 
صدا
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

وقتی همسایه بالایی تو خونه اش درل کاری میکنه ، صداش منو یاد یونیت دندون پزشکی میندازه که خوابیدی رو صندلی و یه چراغ گنده داره کورت میکنه  و هی آب قورت میدی و دو تا دست گنده تا ته تو حلقته و داره با همون صدا دندونتو میتراشه !


 
 
مانیفست امروز : تجربه گرایی در امر خطیر زندگی
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
۱: زندگی یه پله که باید ازروش رد شد. تعریفش تو تجربه کردنشه نمیشه تعریفش کرد
۲: زندگی مثل یه باغ بزرگه که همه مون یه روزی توش وارد شدیم و این که سر و تهش کجاست کی آب و کود بهش میده و آفات طبیعیش چیه بر ما پوشیدس فقط میدونیم که گلهای فراوونی توش هست و ما اگه وقت کنیم بعضیهاشونو ببینیم و لمس کنیم و بو شون کنیم قافیه رو بردیم...

 

۳:من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بله جز که به سر هییییچ مگو

۴: سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو...ور از این بی خبری رنج مبر هیییچ مگو


 
 
امید زندگی حال آینده
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

اگه امید داشته باشیم که فردا یه روزتازه س با اتفاقات تازه و رنگ و طعمی متغاوت که عالیه ولی وقتی دچار سرما خوردگی روحی بشیم و دماغمون بوها و رنگها و طعمهای یه روز تازه رو تشخیص نده و نتونیم بگیم دیروز دیروز بود و گذشت حالمون خراب میشه از بس  تو سیکل روزمرگی غرق میشیم دیگه در اومدنمون با کرام الکاتبینه!

در واقعیت امر ماها خیلی وفتها تو زندگیهامون هیچ اتفاق مهم و غیر مهم و ریز و درشتی نمی افته  خواسته و ناخواسته دچار تکراریم ! و اونوقته که مجبوریم دست به دامن تلقین بشیم و تکرار کنیم یه چیزایی رو.  و خواسته و عامدا از نظر روانی رو خودمون کار انجام بدیم که اونم خودش اگه طولانی بشه خسته کننده میشه و ...

ولش کن... بیا به اونجاهاش فکر نکنیم... اگه اتفاق هم نبود  که بیافته خودمون واسه خودمون اتفاق میتراشیم و لحظات رو رنگ میکنیم...! تا کی میشه نشست به امید چرخ زمانه؟ میخواد اتفاقه بیافته میخواد نیافته ملالی نیست! خوب امروز چه کنیم؟ صفحه سفید زندگی رو چه نقشی توش بکشیم؟

پ ن ۱ : یکی از راههایی که تکرار توش نیشت آموزش و دانش و یاد گیریه که توش لذت هم هست همین الآن به ذهنم رسید.

پ ن ۲ :فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...

پ ن ۳ : دو چشم مست میگونت ببرد آرام هوشیاران...

(کاش یه ماشین می بود منو میبرد میگون رو می دیدم!)


 
 
کلامی ازسر دلتنگی
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
به گم کرده ای می اندیشم که چند وقتیست گمش کرده ام و فکر میکنم که ازوقتی که این گم کرده را گم کرده ام لذت زندگی را گم کرده ام.

 

گم کرده ام عشق ورزیدن و عاشق پیشه بودن است. این که عاشق کار و زندگی و دنیا و مردم و خودت باشی عاشق همه چی باشی.

هر از چند گاهی این دیدگاه میاد تو چشمخانه ذهنم میشینه و دنیا رو زیبا میبینم ولی پایدار نیست! تا چشم ازش برمیدارم و ذهنم و تمرکزم و فکرم ازش منحرف میشه و میره به جاهای دور این عاشق پیشگی هم مثل اسبی چموش فرار رو برقرار رجحان میده و زندگی با تمام زیباییهاش پیش چشمم یکنواخت و تکراری و خاکستری میشه!

به مجموعه آثار شاملو تفعلی زدم با این نیت که خودت از حال و هوام بگو

هرچی میخوای بگو

گفت:

همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.

و خنکای مرهمی
بر شعله‌ی زخمی
نه شورِ شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره‌ی سُرخ‌ات پیدا نیست.
غبارِ تیره‌ی تسکینی
بر حضورِ وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریزِ حضور،
سیاهی
بر آرامشِ آبی
و سبزه‌ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگِ آشنایت
پیدا نیست.


 
 
آزادی یعنی آزادی فکر و ذهن و خیال
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
چه صفایی میکنم وقتی پنج صبح موقع گرگ و میش هوا پنجره رو باز میکنم
بادی میاد تو اتاق که پرده ها رو تا سقف با خودش میبره
تو جام دراز میکشم و چشمامو میبندم...
حجم انبوهی از صدای گنجیشک و کلاغ فضای گوشهامو پر میکنند...
خیالم بال به بال کلاغها پرواز می کنه...
...به کلاغها و گنجشکها سلام میکنم...
غرق در رهایی ام...
من از هفت دولت آزادم...
آزاد آزادم ببین
چون عشق درگیر من است...

 
 
انگیزه
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

کتابم خودش انگیزه سازه ها!

 

من تازه اهمیتش رو درک کردم که واسه آدمهای تنهای این زمانه چقدر میتونه بی بدیل باشه.

این که تو مقادیر متنابهی کتاب دور و برت جمع کنی بعد از سر تنهایی بشینی یکی یکی بخونیشون و امید داشته باشی که اولی رو تموم کنی بری دومیو... تموم شن و بری باز یه سری دیگه بخری بریزی جلوت و روز از نو روزی از نو!!!

این هم انگیزه زندگیه هم تا حد کمی انگیزه ای واسه پول جمع کردن و خیلی چیزای دیگه...

هم تاحدی جای ازدواجو میگیره هم جای نگهداری از حیوانات خانگی هم جای دوستایی که نمیبیننت تا وقتی یه قرار شام دو ساعته باهاشون بیرون نذاری و ۳۰ ۴۰ هزار تومن نسلفی برای فرار ازتنهایی. و فرار از خیلی چیزهای دیگه مثل پذیرش مسئولیت زندگی و عواقب وحشتناکش.

در نازلترین نگاه درواقع این مسیر زندگی ( که با کتاب جای خیلی چیزا رو پر کنی) یه جور فرار به جلوست.

و اگه یه مذهبی سر راهت سبز شد و گفت یالا زکاتشو بده (توی متون مذهبی نوشته زکات علم آموزش دادنشه) بگی از سر تفنن می نویسمش میذارم واسه آیندگان بعد از من هرکی خواست بیاد بخونش!

حالا اگه ادبیات و رمان بخونی که احتمالا از زکات هم معافی!

فعلا عشق است رمان خوندن و عشق است فرار به جلو!

پ ن ۱: گربه دستش به پیه نمیرسید میگفت پیف پیف بو میده!!!


 
 
خواب دید:
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

صحنه:

روی وال فیس بوک نوشتم من میخوام با سارا برم عراق یه گشتی بزنیم

لپ تاپو خاموش کردم و بستم و گذاشتمش رو میز و یه روزنامه گذاشتم روش که قایم شده باشه همین جوری.

...

صحنه:

کرکره مغازه رو کشیدیم پایین .

...

صحنه:

من و سارا تو یه بعد از ظهر داغ  رو به آفتاب غروب راه میرفتیم در حالی که نور آفتاب تو چشمامون بود توی بیابونهای داغ و تفته که از ریگزارهای زیر پاهامون حرارت میبارید و پاهامونو از توی کفشها میسوزوند.

واز آفتاب و بادگرمی که به صورتمون میخورد حرارت میبارید

اما تشنه نبودیم

شاد بودیم.

لبخند بر لب داشتیم.

و هر کدام یک کوله پشتی بر پشت.

...

صحنه:

نخلستانی با نخلهای بلند از دور پیدا شد.

تصمیم گرفتیم به طرف نخلستان برویم.

...

صحنه:

توی نخلستان فاصله میان نخلها زیاد بود.

طوری که پرتو آفتاب لای درختان مستور نبود.

من و سارا راه می رفتیم.

...

صحنه:

به نهر آبی رسیدیم.

به نهر که نگاه کردم انعکاس آفتاب توی آب چشمم را خیره کرد و آزار داد.

به مسیر آب نگاه کردم که از کدام طرف می آید.

دیدم سرچشمه همان نزدیکیست و دیده میشود.

...

صحنه:

پیرمردی با لباسی شبیه لباس بلوچ ها به نخلی تکیه داده روی زمین کنار سر چشمه نشسته بود.

به سارا با اشاره انگشت گفت که به نزدش برود.

من سر جای اولم ایستاده بودم.

سارا پیش پیرمرد رفته بود و با او مدتی حرف میزد.

من صدایشان را نمی شنیدم.

به سویشان رفتم.

حرفشان تمام شد.

پیرمرد دستار سپیدی بر سر داشت.

با پوستی تیره ریشی کوتاه و سپید که صورتش را تیغ تیغی میکرد.

پیراهن بلند سپید و شلواری به همان رنگ بر تن داشت و جلیقه ای جلو باز و سیاه رنگ روی آن جامه سپید پوشیده بود.

وقتی رسیدم لبخند ملیحی زد.

جلوی پایش دستمال سپیدی پهن بود و روی آن چند تار و سه تار گذاشته بود.

پیرمرد دولا شد و تاری برداشت و دست سارا داد.

سارا ساز را گرفت و وراندازکرد.

من به پیرمرد سلام کردم.

سارا ساز را دست من داد.

تا ساز را به دست گرفتم حیرت زده شدم.

به پیرمرد گفتم این ساز چقدر سبکه!

من پیش از این هر تاری رو دستم گرفتم حداقل سه برابر این ساز وزن داشت!

پیرمرد گفت: چوش چوب کوفیه.

طنین صدای دلنشین پیرمرد من رو تحت تاثیر قرار داده بود.

تار رو روی دستمال جلوی پیرمرد گذاشتم.

او تار را برداشت و به سارا داد.

از میان سه تار ها یکی را انتخاب کرد و دست من داد.

گفتم: آخه پس پولش چی؟

لبخندی زد و گفت:

بزن.

...

صحنه:

دارارام...رااام رام رام رام

راااام دارام رااام رام رام رام

...

پیرمرد میخواند

...

تا بهاردلنشین آمده سوی چمن

...

صحنه:

تصنیف تمام شده بود.

دوزانو نشسته بودم و از شوق زیبایی این تصنیف و زیبایی صدای پیرمرد و حال و هوایی که داشتم اشک میریختم...


 
 
روز پدر
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
پشت شیشه یه مغازه لباس فروشی نوشته بود آقای پدر روزتون مبارک باشه
یه پسربچه ده دوازده ساله دست مادر چادر به سرشو گرفته بود داشت رد میشد با صدای بلند این جمله رو خوند
بعد از مامانش پرسید مگه تو این مغازه جوراب مردونه هم میفروشن که نوشته روز پدر مبارک!!!؟؟؟

 
 
سکوت...
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
صدای بوق تلفن...
ب:الو...
الف:سلام رفیق. چطوری؟
ب:سلام...
سکوت...
...الف:روزه سکوت گرفتی؟ خبری ازت نیست!...
سکوت...
الف:رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...
جای تو وسط زور خونه اس...
وایسی میل بزنی...
کباده بکشی...
پهلوونی کنی...
مرشد برات زنگ بزنه...
مریدا دور تادور برات یا هو بکشن...
چرا سکوت؟
چرا انزوا؟
سکوت...
ب:سکوت...
اشک...

 
 
پارکینگ
نویسنده : رادفر - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 
اون هفته اتفاقی گزرم افتاد به کوچه اندیشه هفتم.

 

همون کوچه ای که ۱۲ سال از توش رد شدم و هر روز رفتم مدرسه و برگشتم. قصد سر زدن به مدرسه اندیشه رو نداشتم. از سر کنجکاوی که ببینم حیاطش چه تغییری کرده وارد حیاط دبستان و دبیرستانش شدم.

اولین چیزی که تو ذوقم زد این بود که اون حیاط بزرگی که ماها ده دوازده سال پیش توش فوتبال بازی میکردیم دیگه حیاط نبود! پارکینگ بیش از بیست تا ماشین مختلف و رنگ و وارنگ معلمها و بقیه پرسونل بود!

یاد باد آن روزگاران یاد باد...

پ ن :پله های اندیشه اگرچه تعمیر و بازسازی شده بود ولی هنوز تعدادش همون ۱۱۹ تا بود و همون حال و هوای قدیمو داشت.


 
 
شروع با سعدی
نویسنده : رادفر - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤
 

دل خویش را بگفتم چوتو دوست می گرفتم

نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با نفروش پارسایی

تو که گفته ای تامل نکنند جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشون

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی